تبليغاتX
رُپ رُپه

یه مسجد با کلی چراغ که از سقف آویزون شده ، چراغا زیر آب برق میزنن! نورشون از بغل یه کمی کشیده میشه و درست نمیشه فهمید کجا تموم میشن! اما به هر حال نمیذارن تاریک باشه! تموم شد! همه پذیرفتیم که نیست! گیجم، نمیدونم مسجد زیر آبه یا چشمای من!


پ.ن: توت تر! گریه! غصه ! دق!!! مهم نیست، اینم میگذره اما جواب دل شکسته ی منو کی میده؟

+ نوشته شده در 86/01/30توسط نون


         مثل حباب

    روی همه وسعت زمین

                       بلند میشوم

       تصویر همه دنیا

           در رنگین کمان پوسته ی نازک بغضم؛

   چشم تو

           سیاه را بی رنگ میکند.

     میان ابرها

        می ترکد همه رنگهام؛

هر رنگ، قطره ای،

      که سبز می زند دشت را،

قهر خورشید با باران را،

    دلتنگی غروب سر فروبرده در کوه را،

و من را!

      که رها شده ام

                   در آسمان چشمهات...

باران شده ام

            تا روی گونه ها و لبهات...

+ نوشته شده در 86/01/29توسط نون


 

زاده ی برترین شور عشق،

خداوندگاری از جنس نور

و اکنون خاموشی،

- این حس شگفت-

لبریز از غروب

           سرشار از وداع.

و مزاری بی نام و نشان در دیاری

و چشم ها که تشنه ی اشک

و دست ها که یخ زده

و دلها، بی قرار خاک.

او کبوتر شد و پرواز

او نهایت شد و آغاز

و ما همچنان دریغ میکنیم

محبت را و عشق را و نان را

در بودنهامان

و همچنان می شکنیم

شاخه های ترد سیب را

برای تاب خوردن موهامان در دست باد.

می دانم،

  عاقبت یک عصر بهاری

دست روزگار

       برای چیدنم از شاخه

                       بلند خواهد شد.

آی، لحظه های اجباری

اندکی سریعتر گام بردارید

روی ذهن کند عقربه های دوار.

دستی آنجا منتظر است رسیدن عمر مرا!

می دانم،

دستی آنجا...

آه، لحظه های اجباری...

+ نوشته شده در 86/01/26توسط نون


دروغ است دروغ

                  همه ی سوز درونم

  همه ی خواستن بی پروا

            همه ی آبروی رفته به باد

    همه این زندگی بی تو کبود

      زین میان،

           چهره ای را "هرگز"

                 من نخواهم بخشود

   که نفهمید "چرا"

           من گذشتم از "تو"

    که نفهمید

            به زیبایی یک نرگس مست

به میان گشتم خم

               و گمان می دارد

      شده ام دلقک خوش رنگ زمان

که تن خسته و بی جانم را

              لحظه ای در تنهایی ویرانی شان

    کم کنم، گم کنم از بود و نبود

لعنت هر دو جهان بر من باد

                  که نگفتم، کنج لبخندم

   قطره ای اشک نشست.

               - تا نریزد،

                       من از آن خندیدم.

+ نوشته شده در 86/01/26توسط نون


 

معلم ،

    با ترکه ای از درخت گیلاس

        دیشب یادم داد

گل "همیشه بهار"

         یعنی شب بو تمام شد..

+ نوشته شده در 86/01/25توسط نون


یه بغض سنگین و یه صدای هق هق که بی اختیار فضا رو میشکنه...

این همه منتظر باشی یه نفرو که میدونی چقدر ناراحته و تنها از تنهایی و غصه هاش در بیاری ..چون میدونی این لحظه ها یعنی چی...

نذاری این لحظه های سنگینو اینطوری به خودش سخت بگیره و بعد فقط در جواب بشنوی "به درک" ...

واقعا از این دنیا خسته شدم...

یکی داد بزنه "دنیا رو نگه دارین میخوام پیاده شم"

+ نوشته شده در 86/01/24توسط نون


 

اعتماد، صداقت، دوستی و علی الخصوص "خوش بینی" ای که بخواد با پرسش از دیگران و شک و تردید به وجود بیاد مطلقا ارزشی نداره!(حداقل برای من اینطوریه) ... کاش میتونستیم بی بهونه و صادقانه همدیگرو قبول کنیم...

کاش کمی بیشتر روی کلماتمون دقت میکردیم و هر چیزی به ذهنمون میرسه اون هم در اوج بدبینی و بی انصافی به زبون نمیاوردیم، ...

یادمه یکی از دوستان میگفت هر بار که کسی رو ناراحت میکنی یه میخ به دیوار بزن و هربار خوشحالش میکنی یکی از میخ ها رو از دیوار در بیار، جای میخ ها تا ابد روی دیوار میمونه...

نمیدونم؛ شاید شنیدن این حرفا حقم بود، گاهی از اینکه ضدّ ضربه شدم خوشحالم اما گاهی هم ناراحت میشم که ساده از همه چیز میگذرم، برای اینکه به کسی بگی "دروغگو" باید خیلی از حرفت مطمین باشی...

مهم نیست، این نیز بگذرد...

اولین عزیز که رفت گفتم این بهونه ای میشه برای بیشتر با هم بودن ها اما هفت روز هم نگذشته بود که خلافش بهم ثابت شد ...

دومین و سومین هم همینطور... دنیا همینه، بگذار دومین تو هم من باشم... یعنی ... بگذریم...

همین دیروز، آره، همین الآنم داره تو گوشم میخونه...

اگه دنیا بخواد...
این هم حاجتمون! خودمونیم عجب جوابی داد این امام زاده ی ...!!اونم درست یک روز بعدش!!!

+ نوشته شده در 86/01/21توسط نون


چشات این لحظه ها رو ببینن و بغضت نگیره؟

وای که امروز چقدر به یادت بودم و دلتنگت...

دلتنگ همه حرف های خسته خسته از راه رسیده که می زدیم، اما کنار هم بودن به فراموشی می سپرد خستگیمان را، یعنی حداقل برای من که اینطور بود... همه این آهنگ ه..

لعنت به من که دوباره...

میبینی؟

می بینی زنـ..؟

هنوز هم با یک تلنگر کوچک همه ی خواب سنگینی که نقشش را بازی می کنم، می شکند..

درست مثل اینکه سپیده ی صبح یک کف دست آب یخ روی صورتت بپاشند ...

هنوز هم خیلی راحت این ظاهر آرام و این خنده های الکی شاد که اشکمان نریزد را بازی می کند، بیخودی با یاد یک خاطره از تو، یک کلام از تو، یا دیدن همان دو تا شب سیاه پر ستاره که آسمان نشد برای من، به هم میریزد...

وای که این ابر هوا و شکوفه ها چقدر پرم می کنند...

پر از بودن اما بی اعتنا!

پر از دوست داشتن ِ چشمهات!

پر از خواستن اما در سکوت!

پر از شکستن اما بی صدا!

پر از عبور اما سنگین، سنگین، سنگ...

این لحظه های لعنتی چرا تمام نمی شوند...؟

یعنی می شود صدای سبز ترانه و خنده و موسیقی دوباره مثل قبل ما و لحظه هامان را در آغوش بگیرد و از هر چه فاصله و نبودن و بی تو مردن ها، دورمان کند... دور تا همان آسمان رویاهات؟

وای که دوباره باید چقدررررررر بی تابی کنم تا این خیال خوش را بخوابانم...

+ نوشته شده در 86/01/20توسط نون


حوصله که نداشته باشی و بهت گیر بدن...

اینکه نفهمی چرا برای یه نفر یه روز عزیز میشی و ۳۶۴ روز دیگه ی سال خبری نیست که نیست!..

دلت که گرفته باشه و کسی نباشه باهاش حرف بزنی..

اشکات بخوان بریزن و نذاری...

شلوغ باشه اما ساکت!..

خوشحال نباشی اما نشون ندی که نیستی...

خسته باشی از همه چیز و همه کس اما ادامه بدی...

خودتو که الکی گول بزنی و بگی امید هست...

درختا شکوفه داده باشن اما دلت پاییز باشه...

احساس ناامیدی، بی حوصله گی، دلتنگی ، بی هدفی ... همه جا موج بزنه...

فقط فکر یه چیز تو سرت میگرده ؟؟؟!

ترانه!

و وقتی ذوق شاعری نداشته باشی یه همچین خزعبلات(ط؟)ی از آب در میاد:

 

 

 

دوباره دیدن چشات/ حالا دیگه یه آرزو/ قشنگی اون خنده ها/ خیمه زده تو آسمون

نشونی نگاهتو/ حتی به ابرا ندادی/ دستای مهربونتو / به آدمکها ندادی

یادته گفتی به من/ "دیگه این زندگی نیست

فقط از زندگی اسمش مونده؟/ فقط از عشق طلسمش مونده؟"

حالا با رفتن تو/ "فقط از زندگی زخمش مونده/ فقط از عشق بهشتش مونده"

حالا این اشکارو / کی جواب بده؟ / دیگه این خواب سیاهو / کی میخواد پاک بکنه؟

کی دیگه دلتنگیارو / واسه مهتاب بخونه؟/ کی میخواد مهربونی/ تو  یاد مردم بمونه؟

رسم زندگی همینه، میدونم/ اما این ترانه فریاد میزنه/ این دو روز زندگی/ این سقوط و بستگی

ارزش یه دونه گندم نداره/ نذاریم دلامون از هم دور باشه/ حسرت نبودنا تکرار بشه

دوست دارم "دوسِت دارم" رو/ تا نفسهام پر عشقه بشنوم

نه کنار سنگ قبرم/ زیر سنگینی سنگم/ با یه آه پر فسوس/ وقتی تو خواب شیرینم، بشنوم

+ نوشته شده در 86/01/17توسط نون


 این دنیا انگار خلاصی نداره ...

همین دیشب جواب ای-میلم رو دادی!

باورم نمیشه دیگه نباشی ، ...

نزدیک نبودی اما مهربان چرا ...

دلم میخواد برات خون گریه کنم ...

به همین سادگی میگن "نیست" و تو باید با نبودنش کنار بیای ، و این میشه اوج ناتوانی مخلوقی که بر همه چیز حکمرانی میکنه الا  این سه حرفی های لعنتی...

صدای طبلش رو دارم دوباره میشنوم، ..

فکر میکردم حالا حالاها دیگه دور و ور ماها که کور شدیم،

کر شدیم،

دیوونه شدیم،

عاشق شدیم،

بارون شدیم،

سنگ شدیم،

نمیاد، ..

اما بدیش همینه، ...

آره بدیه این لحظه های کثیف و سخت و پر اضراب و هیاهو همینه که یه پرده ی کلفت اشک جلوی چشممون رو می پوشونه و دیگه نمیبینیم ایستگاه خودمون کجاست..

دلم اونقدر از نبودنت آتیش نمیگیره که از یاد مهربونی هایی که میتونستم بکنم و نکردم!

میگه برات دعا کنم...

نمیدونه فرشته ها خودشون دستشون رو سر همه ی ماهاست...

این بارون لعنتی پس چرا نمیاد؟ ...

برای شادی روحت دعا میکنم...هر چند مگه نمیدونم که فرشته ها...

این دنیا انگار خلاصی نداره...

+ نوشته شده در 86/01/16توسط نون


بهترین سیزده هم تموم شد، گذروندن سیزده در کنار کسانی که عاشق تک تکشون هستی لذت بخش ترین کار دنیاست! هنوز گاهی فکر میکنم شاید این خوشی ها اگر با حضور تو تکمیل میشد میتونست لحظه های ناب زندگی رو برای من رقم بزنه اما بعد به این فکر میکنم که شادی یعنی همین که تو جایی باشی که میخواهی... از همه ی اینها که میگذرم صدای خنده ها همه چیزهای بد را از ذهنم پاک میکند، بهار امسال بدون زری عزیزم گذشت و این تنها نقطه ی تاریک بهار ۸۶ بود، دنیا از آنچه فکر میکردم خیلی بی رحم تر است، سال 85 را در دفترچه خاطراتم "سال جدایی ها" نامیدم تا همیشه یادم بماند از هر آنچه دلبسته اش شدم در همین سال جدا شدم، که بدانم و یادم بماند دلبستن به هر چیزی جرات مرگ شدن میخواهد، که یادم بماند پس از این همیشه غریبه ی ...... خواهم بود، و یادم بماند که چه سخت از روزگار اموختم دل بریدن را و "عادت" کردن به اجبارها و بی .. بودنها و گریه و خنده ی با هم، و فرو دادن بغض بی صدای هق هقی و مردن در درون و دم نزدن، وااااااااای که سرشارم از همه ی آموخته ها و دلم میخواهد بی بهانه گریه کنم!..

امیدوارم سیزده به شما هم خوش گذشته باشه... برای من که عالی و بی نظیر بود...

+ نوشته شده در 86/01/14توسط نون


       اوج میگیرم

در صدای تو

آنگاه که

     خنده سر میدهی

               شادی کوچکِ

با هم بودنمان را.

+ نوشته شده در 86/01/10توسط نون


چشمامو می بندم و  یه نفس عمیق میکشم و آروم پیش خودم میگو :"خدایا من ... دوست دارم و همین برای من کافیه" راضی میشم چون همه ی مشکلات از همینجا شروع میشد که اونو برای خودم میخواستم اما الآن به این نتیجه رسیدم که باید "شادی" رو برای کسی که دوستش دارم بخوام و مهم نیست این شادی رو کنار من داشته باشه یا دیگری اینطوری خیلی آروم میشم حتی اگر واقعا اینطور نباشه!

+ نوشته شده در 86/01/09توسط نون