|
روز خوبی بود، یه شروع پر نفس همیشه انتهای خوبی رو به دنبال داره.... + نوشته شده در 86/02/31توسط نون |
غروب را قبل از ظهر تجربه کرده ام! لبخندت رو که نگاه کردم دفتر تنهایی هام بسته شد! ذره ذره به یاد می آوردم فاصله ی میان سکوت و بوسه را باید با همین هوای خوش و مست از میان برداشت! من، در میان نفس نفس زدن هام آسوده روی این صندلی کهنه نشسته ام ذهنم اما بی قرار روی هزار و یک خاطره مینشیند بغضم میترکد؛ از اوهام دیگر نبودنت باید عبور کرد صبرم را پلی میکنم تا امید دستهات و تفالی میزنم بر این همیشه همراه سایه ها و آفتاب هام "نان و شراب و قصیده "** را باز میکنم دلم میریزد "عاشق شدن به وقت دی ماه و مردن به وقت شهریور ماه!" میبندمش
+
نوشته شده در 86/02/31توسط نون
من، بی قرار تمام ثانیه ها را زیر و رو میکنم تا دستهایت را بگیرم. تو، بی خیال از روشنایی آب و آینه در صبح فرداها حرف می زنی، تا اضطراب همه فصلها در من یخ بزند، زمستان شود؛ از آسمان، کبوتری بی هنگام میگذرد. خوشبختی ما اوج میگیرد در بالهای نگاهت. + نوشته شده در 86/02/29توسط نون |
ذوب میشوم زیر نگاهی که میدانم همه ی امیدش را بر من بسته. زمین خیس از فریاد شاد آسمان قدمهامان را برای ابد خیرمقدم میگوید. + نوشته شده در 86/02/28توسط نون |
روز خوبی بود، سمیناری که یک ماه و نیم براش وقت گذاشته بودم، با موفقیت و با همکاری دوستان انجام شد و خوب این همه ی خستگی کار رو از تنم در آورد. وقتی برام دست زدن ذوق مرگ شدم... و تشکر تک نفره ی بچه ها که دیگه آخر محبت بود... خوشحالم که تونستم چیزی رو که شایسته ی کلاس و استاد و سواد خودم بود ارایه بدم... وااااااااااای ذوق مرگ شدم از بس خوب بود.... دیگه دیگه، بعدشم که عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بود ، نمیگم چرا تا دلتون بسوزه، آب بشه... دیگه هم اینکه عصری دخترعموی عزیزم ترمه، کلیدای کمدم رو برداشت و حدود نیم ساعت میگشتم تا فهمیدم دوباره انداخته تو کیف خودم:دی این شد که جزوه های مبارک رو نتونستم بخونم و درس بی درس دیگه! خدا به خیر گذرونه ترم آخری رو... فکر این تمرین لعنتی داره دیوونه م میکنه...نمیدونم چرا اینقدر این درس برام سخت و نفهمیدنی و غیرقابل حل شده!!!! + نوشته شده در 86/02/27توسط نون |
*حال مبارک چندان ناخوش است که گمان میبریم دیگر هرگز خوب نمیشویم... روز جالبی نداشتم... این سرماخوردگی بی موقع، تمام انرژی ای که باید روی درس و پروژه متمرکز میکردم رو از بین برده و از این بابت خیلی نگرانم، .... چند وقتی نخواهیم بود، شاید که این ذهن آشفته اندکی آرام بگیرد بر درس... + نوشته شده در 86/02/26توسط نون |
خورشیدُ نگاه نکردم اما چشمام تب داره، حسابِ دو دو تا چهار تا رو اشتباه کردم! خندیدم.. به سادگی خط قرمزی که بی هوا از این طرف تا اون طرف دفتر شعرم کشیده باشم! بعد سرم رو گذاشتم رو زانوهامُ زدم زیر گریه این نفهمیدن، بهونه میخواست! تقصیر خورشید بود که فقط با گرمای نگاهش مواظب گلها بود خاک جای اون رو گرفت... از اون روز خورشید تبعید شد به آسمون... خندیدم... دستام یخ کرده... انگار دیگه هیچ وقت نمیخوان گرم بشن! + نوشته شده در 86/02/25توسط نون |
حال مبارک اصلا خوب نیست... خدا کنه تا پنجشنبه اوضاعم رو به راه بشه... اگه نه که این همه زحمتم از بین میره! دیروز آسمون بدجوری دلش گرفته بود... راستی حداقل فایده ی این وبلاگ اینه که همه ی دوستانی که در طول دوازده ماه سال وقت نمیکنن یه زنگ به بنده بزنن احوالپرسی کنن بی دردسر میفهمن بنده حالم بده و البته بازم نمیان احوالپرسی کنن... دیگه اینکه طرف شاکی بود که چرا سلام نمیکنی... و با افتخار تمام میگفت "بعضی ها فکر میکنن از سلام کردنشون چیزی به من میرسه"! .... البته دیروز کاملا عکسش ثابت شد... کاش پسر بودم جواب این همه چشم و ابرویی که خرج در و دیوار کردی فقط برای اینکه سلام نکنی رو میدادم حداقل ...لااله الله.... بگذریم... :دی اهل غیبت نبودم و نیستم... اما واقعا دیگه دیروز از این حرکت خنده م گرفت! امان از بچگی افکار و رفتار بعضی از این دوستان! از اینها که بگذریم... طی چند هفته ی اخیر معنای دقیق تک نفره گروهی کار کردن رو آموختم! از این هم که بگذریم...خوب گذشتیم دیگه و خبر خاصی نیست... + نوشته شده در 86/02/24توسط نون |
عشق، عشق می آفریند عشق، زندگی می بخشد زنده گی، رنج به همراه دارد رنج، دلشوره می آفریند دلشوره، جرات می بخشد جرات، اعتماد به همراه می آورد اعتماد، امید می آفریند امید، زنده گی می بخشد زنده گی، عشق می آفریند عشق ، عشق می آفریند "مارگـوت بیکـل" + نوشته شده در 86/02/24توسط نون |
دیروز از صبح که پا شدم احساس کردم این هفته ، هفته ی من نیست... خدا به خیر بگذرونه....... گلو درد در اوج گرما اون هم چند روز قبل از سمینار در نوع خودش چیز جالب و نادریه! هفته ای که نکوست از شنبه ش پیداست...... یه ضرب المثل من در آوردی هم میگه :وقتی عزیزترین جزوه ت زیر دستته با چسب اهو کار نکن! بذار ببینم خبر دیگه ای نیست... ؟ آها...یادم اومد... طرح لباس ملی از دوم تیر در راهه... خدا به دادمون برسه... اگه قرار باشه اونم همینقدر جدی انجام بشه!!! (این دفعه دیگه هم خانوما هم آقایون جمیعا به حال خودتون گریه کنین)! پ.ن۱: دارم حساب میکنم ببینم تا دوم تیر دانشگاهم تموم شده یا نه کلا داشتن یه بایگانی از هر چیزی که مورد علاقه م هستش کار جالبیه برام! + نوشته شده در 86/02/23توسط نون |
انگشتامو میشکنم خستگی روزم می میره.... + نوشته شده در 86/02/21توسط نون |
رویا نویس شبها وُ هم گفت و گوی کلمات دلخواه من بی راه و مقصد، رفتنمان - دست در دست- آسودگی آینه از من و باران صداقت از تو مگر نه اینکه میگیرد؟ ناتمام ِ همه حرف هام بماند من، رودها و آسمانها را یک رنگ می بینم دیگر؛ مثل همین کلمات که این خلوت بر هم زده را، مشتاق گشودن حافظ و روسیاهی من میکند. برکت رویا را دوباره به من باز آوردی میدانم سرمای دستهام، توان شکستن سکوتت را خاموش میکند ساده تر از هذیان بی خیال این روزها هوای بی حوصله گی هام را روی شعرهات پهن میکنم. پ.ن۱: برای هیچ چیز این دانشگاه دلم تنگ نمیشه به جز سایه ی خنک درختاش تو ظهرای داغ داغ و طعم شیرین توت سفیدای جلوی ورزشگاه..... پ.ن۲: اون یه نفر که اینجا رو نمیخونی، خواننده ی مورد علاقه م حبیبِ ! + نوشته شده در 86/02/20توسط نون |
خالی ام دس خطم کج و مج خطّای فرضی کاغذ کاهی رو دنبال میکنه! یه لیوان چایی روی میزیه که آخرش به افق ختم میشه! خنکی چمن بعد از ظهر هنوز زیر پوستمه سایه یِ یه ابر از کنارم رد میشه مشتمو باز میکنم، یه قطره شبنم پرش میکنه هوس انار ترک خورده ی قرمز میکنم! هنوزم میتونم با همه ویروونگیم سادگی رو لمس کنم ساده مثه یه کف دست مهربونی، ساده مثه شب، اما بی ستاره... درسته که پله یعنی فاصله کم نمیشه! اما سایه یِ ابر افتاده رو چشمام، آفتاب داره جمع میشه... بارون شاید نوبتش باشه... رودخونه میشم تو پیچ و خم زندگی آخر دنیا ، آخر همه ی جدایی هاس! اینو میدونم... خالی ام، شرمنده از ناتوانی خودم... چیزی نوشته نمیشه رو سفید کاغذ کاهیا!!! پ.ن: -.-..---.-... + نوشته شده در 86/02/19توسط نون |
...اکنون که مسلک خاطره یی بیش نیست یا کتابی در کتاب دان؛ و دوست نردبانی ست که نجاتِ از گودال را پا بر گُرده یِ او میتوان نهاد؛ ای شمایان! حکایتِ شادکامی خود را من رنج مایه یِ جانِ ناباور ِتان می خواهم! پ.ن: شعر از "احمــــد شاملــــو" ست + نوشته شده در 86/02/19توسط نون |
احساس میکنم هیچ وقت به این خوبی نبودم. دارم ارزشهامو و باورهامو و آدمهایی که واقعا ارزش دوست داشتن رو دارن، دوباره مثل قبل پیدا میکنم..... احساس میکنم هیچ وقت، ... آره، هیچ وقت هیچ وقت ، تا حالا، به این خوبی نبودم... دلم میخواد بال در بیارم...... + نوشته شده در 86/02/19توسط نون |
... آن پاره سنگِ بی نشان بودم من در آن التهابِ نخستین آن پاره سکونِ خاموش بودم من در آن ملال ِ بی خویشتنی آن بوده ی ِ بی مکان بودم من آن باشنده ی ِ بی زمان._ به کدام ذکرم آزاد کردی به کدام طلسم ِ اعظم به کدام لمس ِ سرانگشتِ جادوی؟ از کجا دریافتی درختِ اسفندگان بهاران را با احساس ِ سبز ِ تو سلام می گوید و ببر ِ بیشه غرورش را در آیینه یِ احساس ِ تو می آراید؟ از کجا دانستی؟
+
نوشته شده در 86/02/18توسط نون
- ..-- .- . امروز مورس زدم اولش از اونطرف خط جوابی نیومد اما بعد کریستف کلمب دنیای ناشناخته جوابمو داد ---..--- . دارم به این فکر میکنم که واقعا چقدر؟! امروز راهروهای ویرونه خونه یه حس جدید نشونم دادن... چیزی مثله دیو بچه های دُروج تو بن بست سه گوشه ای که موزاییکا می سازن. دیروز فهمیدم یه صندلی هیچ وقت رو سه تا ازشون جا نمیشه! حال چشمام هیچ خوش نیس! راهرو داره زیر پاهام میدوه..... فاصله کم نمیشه.... لعنت به این تاریکی! پنجره ها چی شدن پس؟ ویرونه ی اتاق آخر تو گوشم فریاد میزنه "سرابه"
+
نوشته شده در 86/02/17توسط نون
همین چند دقیقه قبل روی کاغذهای مچاله نوشتم: ما مثل ستاره که بگذرد لا به لای ابر مثل مهتاب که سر میکشد به نجواهای شبانه مثل نفس گرم بخاری که میدود در موهای آشفته مثل پنجره های نیمه باز مثل درهای قفل شده مثل سکوت و سقوط و فریاد... ما زندگی میکنیم
+
نوشته شده در 86/02/16توسط نون
حادثه ی عزیز من تنها "تـــو" موندنی شد...
+
نوشته شده در 86/02/15توسط نون
امروز هوا هم آفتاب بود هم نم نم بارون میومد!!! اولش رنگین کمون رو ندیدم آخه میگن به خورشید نباید نگاه کرد!؟ از بالای این پله ها که من ایستادم خاک یه رنگ دیگه ست. دیشب هی به خودم میگفتم یادم باشه ببینم اون دختره که میگفتن خاطرش رو داده به یکی دیگه تو کدوم روزنامه چاپ شده... امروز فهمیدم نگو قدمهای همونم یکی دیگه میشمرده! دو تا پله که میام پایینتر جفت نگاه پشت شیشه ی طبقه سوم یادم میاد اولش فکر میکردم ویرونه ست، میترسیدم سنگم که زد دیدم مثه خودم شیشه بودن رو امتحان میکنه. یادش به خیر! همین دیروز! که عادت شد! عصرای بی غروب برم زیر بارون، سنگفرشا رو قدم بزنم بعدن فهمیدم پرده ی اتاقش رو هم کشیده!! ری را از دریا و ترانه از شب میخواسته ویرونش رو همین یکی دو کلمه ی ساده به باد داده.... خدا کنه روی خرابه ی رویاهاش قصر نسازه نمیدونه یه نم باران هزار تا گل کوچیک سرخ رونده از زیر خاکاش میکشه بیرون؛
+
نوشته شده در 86/02/15توسط نون
یخ زده ام از این همه بی حرمتی ، اینکه بدانی به دیگری بیش از تو احترام میگذارند نمیسوزاندت زخم میزند که تا ابد میماند! اینکه مثل یک ...مثل یک ح... نمیدانم، بگذریم، دیگر چه اهمیتی دارد وقتی فقط برای اینکه پرچم غرورشان را در ارتفاع دو پا بیشتر از تو بالا ببرند، همه ی حرمتی را که برایشان قایلی میگذارند زیر پایشان و بالا میروند! بالا میروند که یادشان برود من اگر بی حرمتم نه به خاطر این است که شما شکستنش را فرو نگذاشتید، بلکه برای این است که خودم خواستم پر صدا بشکنم! آری، یادشان برود صداقت لحظه هامان را، که با یک "دورو" گفتن همه ی شخصیت آرام اما خالی از زندگی ات را زیر یک علامت سوال سنگین ببرند که میدانند هرگز نخواهی توانست زیر بارش راست بایستی و باید تنها بپذیری که هستی بی آنکه واقعا بوده باشی! از همه اینها میگذرم، فراموش میکنم اما نخواستن رفاقتم را تا آخر عمر باید خاطره کنم گوشه بدبختیهام، که یک بار دیگر خواسته نشدم آن هم با منت! مهم نیست، "نرگس" به من آموخت میتوان خم گشت بی آنکه شکست!از کنار همه ی بدها میگذرم، خوب ها را با خودم میبرم، ارزش ماندن کنار تو را ندارند، سیاهشان خواهی کرد، مال خودم هستند، فقط خودم، ..... تو هم بمان با غرور به دوست نداشتن هایت، با شادی از نفهمیدن هایم! با افتخار به نگفتنت هایت و نگفتن هایت و نگفتن هایت، راست میگویی تو گفته بودی "جستجو" نکرده ای، من همیشه عادت دارم مهمان ناخوانده باشم،... حالا بیا این کاسه ی شکسته ی دلم را هزار بار لگد کن، وصله بزن، اگر هم صدای شکستنش روی سنگفرش کنار حوض لبخندت اجباریت را برنگرداند، مهم نیست این بار از کوه غرورت بیشتر بالا برو، بیشتر، میخواهم در اوج ببینمت، آنجا که میروی ، حداقل یادم فراموش میکند تمام حضورم را زیر پایت گذاشته ای..... گذشتم تا نیستن را برای خودم نقش بزنم ........ دلم هوس توت فرنگی کرده، انگار سرخی کف دستهام را کمتر نشان میدهد.... ناخنهایم کاش بلندتر بود، کف دستم میسوزد....حالا دیگه مطمینم هیچی ازم باقی نمونده، حتی یه اسم که بهش بگم "من".........
+
نوشته شده در 86/02/15توسط نون
یواشکی مثه گریه ی بی صدا! یواشکی مثه یه دوست داشتن یواشکی ! + نوشته شده در 86/02/15توسط نون |
دوباره عاشقی را، بی تـــو، حسرت می کنم. صدبار عادت می کنم. + نوشته شده در 86/02/15توسط نون |
اینجا هنوزم آسمون آبیه! صبح به صبح رفتگر جوون با همون عینک ته استکانیش خش خش جاروی شکستش رو راه میندازه رو برگا دلواپسم نکنه نتونه تا پاییز بعدی همشون رو جمع کنه اینجا هنوزم آسمون آبیه! بعداز ظهرا صدای ساز دهنی ویرونه سلطان قلبها رو برام میزنه ؛ همه ی عشقم شده اینکه چهار زانو بشینم پشت شیشه و نِگاش کنم. یه روز که نمیاد نگران میشم، آخه شنیدم ویرونه ها رو باد زودتر میبره! گاهی اگه فرصت کنم یه لیوان چایی تلخ به یاد تلخ ِ نِگاهِت میخورم. گاهی هم اگه حال بچگی داشته باشم همبازی گرگم به هوای بچه های کوچه بغلی میشم. شبها اما با همیشه فرق داره مال خودمم، ستاره ها رو دیگه خیلی وقته راه نمیدم تو خلوتم یه پرده ی کلفت کشیدم جلوی پنجره که حتی نور مهتابم نتونه بفهمه تو تنهایی پر بغض و دستنوشته های شبونه ی من چی میگذره. همین الآن یه کبوتر نشست رو پشت بوم روبه رویی میدونستم برمیگردی. میرم برای خوشبختی قدمهات، چند تا دونه از اسفندای عزیز جونم رو آتیش کنم. اینجا هنوزم آسمون آبیه یعنی تو هنوز نرفتی!
+
نوشته شده در 86/02/14توسط نون
... یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ِ ناسره بفروخته بود ...
+
نوشته شده در 86/02/14توسط نون
اگه یادت رفته دوستت دارم نشون به اون نشونه که چشمام موند به نگاهت تا ابد که قاب عکس چوبی خالی هنوز با هیچ چی پُر نشده جز حسرت که دیروز باز، پشت پلکم، دل دل میکرد تا خود شب که فنجون قهوه ی تلخ نیم-خورده برگشته، طرح یه کوه بلند بود و یه اسب! سیاهی چشماتو خوب باز کن تو سطر آخر همه ی این کاغذ کاهیا، یه خط نوشتم برایِ حافِظَت؛ که اگه یه روز، تو تلخی روزگار، بازی "یادم تو رو فراموش" شدم برات، مثه یه لکه تو آینه، یا مثه یه جرقه کنار بلندترین شعله ی آتیش، چشماتو بکشه دنبال خودش! "گنجیشک چشمای من، همیشه، میدونه روی کدوم شاخه باید آوازش رو بخونه"!
+
نوشته شده در 86/02/14توسط نون
دیشب فهمیدم "همیشه" همون "گاهیه" که عادت به تکرار پیدا کرده!
+
نوشته شده در 86/02/14توسط نون
میگن شک بین دو و سه رو باید یا دو گرفت یا سه که من یادم نیست کدومش!
+
نوشته شده در 86/02/14توسط نون
یه راهرو، یه فاصله ست، اینو میدونم. دو قدم سادگی برش میداره، اینم میدونم. از اینجا که در تاریک مطلق من نشسته ام. و سوسوی هر پنجره که راه را روشن و آنجا یگانه آبی دنیای من. دو قدم صمیمیت نزدیک میشود، هفت تا دور. و پله ها، که راهی میشوند برای گریز من از نور، آنجا که ، تو، تنهاییم را به تماشا ایستاده ای. پ.ن: "جاده آن سوی پل" عنوان شعری از "احمــد شاملو".
+
نوشته شده در 86/02/13توسط نون
میگن آدما وقتی حسودی میکنن، چشماشون یه کم جمع میشه، اینطوری.... خوشحالم از اینکه من امروز اینطوری نشدم، حتی تا جایی که یادمه یه لبخند بی رنگ هم صورتمو گرفت! ...
+
نوشته شده در 86/02/12توسط نون
نه! هنوز نمردم می تونم مست بشینم لب ِ پنجره گریه کنم به رهگذر ِ کوچه ی خلوتمون سلام کنم اسم ِ دختر کوچولوی ِ همسایه رُ بپرسم هر روز به غم ِ تو نگاش یه چشمک هدیه کنم هنوز می تونم آرزو کنم قبل ِ مامان بمیرم بچه گونه دوست داشتن ُ داد بزنم آروم با همه قهر کنم هرکی بهم دروغ گفت خر شم با یه لبخند خرش کنم عزیزم که رفت تا قیامت واسه شادیش خدا خدا کنم هنوزم می تونم سادگی کنم سنگ می زنن به پنجره نه! هنوز نمردم فاتحه نخون همبازی تو روزگار ِ بچه کشی واسه نمردن صدات کردم می تونم مثه این "چعر" بمونم اما خدافظی کنم نوشته شده توسط "همنفس"
+
نوشته شده در 86/02/12توسط نون
از کودکی چیز زیادی به یادم نمیاد، بیشتر همون خاطرات شیطنت کنار پسرعموی هم سن و سال خودم و یکی دو تا دیگه از بچه های کوچه بود، شاید نشه اینهایی که من میگمو اسمشو گذاشت وحشت اما: - اولین و پرهیجانترین کاری که یادم میاد این بود که ظهرای داغ تابستون یا حتی در طول مدارس، وقتی که از مدرسه یا مهد کودک برمیگشتیم، بعد از خواب کردنه مامانی، میدویدیم توی حیاط و بعد هم یواشکی توی کوچه، امان از روزی که مامانی میفهمید و بیدار میشد، تا دو روز از هر گونه بازی در خونه و حیاط هم محروم بودیم چه برسه به کوچه! وحشت از شنیدن سر و صدای بچه ها که هفت سنگ بازی میکردن و وسطی و با هم دیگه یخمک نصف میکردن در حالی که تو به خاطر شیطونی روز گذشته ات حق نداری بینشون باشی! - خاطره ی بعدی هم ماله ترس از تاریکی بود، هیچ وقت یادم نمیره شبها از شدت ترس بلند میشدم و میرفتم پشت در اتاق مامانی میخوابیدم چون میدونستم قفلش کرده که من مجبور بشم تنها بخوابم، وااای که چقدر تو روحیم تاثیر میذاشت:دی! عکس لوستر روی دیوار که انگار بزرگترین عنکبوت دنیا بود یا میز و صندلی ها که نمیدونم چرا فقط شبا مثه دزدا راه میرفتن و روز فقط میز و صندلی بودن! - وحشت از زیرزمین خونه ی مامان جونی، یه زیر زمین با شونصد تا پله ی کوتاه بلند که پنجره هاش توی حیاط باز میشدن و هر وقت واردش میشدم همه نوع صدایی توش میومد، یکی دو دفعه هم یه گربه ی مشکی پریده بود توی دلم که باعث میشد بیشتر از زیر زمین فاصله بگیرم، گوشه و کنار هم پر از پرده هایی بودن که من هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر تکون میخوردن! امان از روزی که موقع توپ بازی، توپمون میافتاد روی آخرین پله ی زیرزمین، ...:دی ، اما از همه ی اینها که بگذریم کتابهای کودکان عمو سعید - که تقریبا هیچ خاطره ای از خودش ندارم- همیشه یه جورایی منو وسوسه میکرد که برم سراغش، حتی بعدها هم که بزرگتر شدیم، گشت زدن بین اونها و کتابهای یه کم بزرگونه تر واقعا برام لذت داشت، کلا کتاب خوندم لذت بخش ترین کار دنیاست! شاید چون قوه ی تخیل من رو تا هر کجا که بخوام رشد میده!!! - چهارمین ترس دوران کودکی من هم برمیگرده به آمپول که البته این یکی هنوز هم وجود داره...:دی هیچ وقت یادم نمیره چقدر به بابایی التماس میکردم که آمپول رو امروز نزنم ، فردا بزنم و همیشه اون با یه تک تک یا پفک گولم میزد تا آمپولم رو بزن...:دی - ترس آخرم هم از آبجی بزرگه بود...:دی(این یکی شوخیه ، هر چی فکر کردم چهار مورد وحشت بیشتر پیدا نکردم)
+
نوشته شده در 86/02/12توسط نون
گفتم ساده باش
+
نوشته شده در 86/02/10توسط نون
فرق همه تون تو یه چیزه!!.... اونم نمیگم چی چون میدونم "نرود میخ آهنین در سنگ"!
+
نوشته شده در 86/02/09توسط نون
میگن یه جای دنیا، یه نفر ، سی و سه نفرو کشته ! خیلی تلاش کردم رابطشو با سی و سه پل خودمون پیدا کنم اما به جایی نرسیدم! میگن آدم کوتاه بیاد بهتره تا اینکه بعدا ببینه سایه اش از خودش اینقدر بلندتر شده که دلش میخواد دیگه همیشه سایه باشه! میگن هر چیزی جایی داره، من که تو این دنیا هیچ چی رو سر جاش ندیدم الا اینجایی که منو آوردن! میگن زندگی کوتاهه، من که یه عمره فقط بلندیه غرور آدما رو دیدم! میگن نور، یه چیزی مثه خورشید مثلن، تاریکی رو از بین میبره، من که روزا فقط تاریکی دورویی ها رو میبینم و شباست که مهتاب برام پس مونده ی صداقت خورشید از نورش رو پهن میکنه رو دفتر گریه هام! میگن آب مظهر پاکیه! میگن قناری قشنگ میخونه، اما تو قفس میذارنش....خودش که میگفت خیلی دلش میخواد یه روز بره تو آبی! اما من میدونم اونم مثه منه، در قفسشو که باز کنن، اینقدر به میله ها عادت کرده که سقف خاکستری قفسشو به آبی ترجیح میده! میگن بهار، قشنگترین فصل فصلاست! میگن وقتی میگیم کوه باید یاد استواری بیافتیم، من که یاد "فرهاد" عاشق، ببخشین "فرهاد" کوه کن میافتم! میگن به دیدن نیست، به خواستن نیست، به چشم نیست، به عقل نیست، به دله! اینو راست میگن انگار، شاید... نمیدونم!!! میگن کبوترا وقتی آشیونشونو خراب کنی، قهر میکنن، پرستوها چی پس؟! به آبی میگن آسمون، به رنگ جنگل میگن سبز، به دریا باز دوباره آبی، به شقایق، قرمز، به زرد میگن تنفر! به خاک چی میگن؟! به سیاه میگن شب، نه این آخری به دلم نمیچسبه، به سیاه باید بگن چشات! یادم رفته به انتظار میگن چی؟! جاده ؟ نه، یه چیز دیگه، که بارون میخوره توش، اوهوم، آره خودشه، پنجره! آره، به انتظار میگن پنجره! به بارون میگن غصه ی ابرا، خندم گرفت دفعه ی اول که اومدم اینجا و شنیدمش! بعدا فهمیدم غصه ی ابرا نیست که، همون دریای حسرته که از چشام میاد بیرون! خنده هم اینجا اسم نداره، میگن لبخند یعنی دیوونه! دنبال ردیف این درختای سرو رو که مستقیم بگیری بری تا آخر، سمت راست دو تا باغچه هست، تو یکیش پر از گله، اطلسی، میمون، رز تنفر، رز قرمز، رز سفید، خلاصه همه چی پیدا میشه، اما به اون کاری نداشته باش، تو باغچه ی کناریش یه درخت کهنه هست که میگن مجنونه، زیرش یه تابلوی آبی زدن که روش با رنگ نارنج نوشته "دیوونه خونه"، خورشید رنگ از روش پرونده اما هنوز به اینجا میگن "دیوونه خونه"! به مثلای منم میگن "دیوونه"!
+
نوشته شده در 86/02/09توسط نون
این قایق با آن ویلای صورتی، مال یک زن و شوهر جوان بود که با هم نساختند. آن دو تا هم مثل شما با عشق شروع کردند... - مثل ما؟ - مثل همه آدمها، عشق آتش زیر خاکستر است، نزدیکش که بشوی گرمت میکند، جلوتر که بروی تاول میزنی، بعد آنقدر فوت میکنی تا به گریه بیفتی... آخرش هم مثل همه ی آتشها سرد میشود. اگر حوصله نداری دنبال هیزم بگردی، به شریکت وعده نده...آن طرف هم سردش میشود، تعارف بردار نیست. قبول داری؟ - چی تعارف بردار نیست، عشق یا زندگی؟ - تو جای من بودی، چه جوابی میدادی که به شما بر نخورد؟ - به ما؟ - نه! به همه آدمها! حتی به من که سال 57 اول از رادیو ترانه ضبط میکردم، بعد میرفتم توی خیابان و شعار میدادم.گوش کن:"عاشقم من...عاشقی بیقرارم...کس ندارد...خبر از دل زارم" ولی اینجایش را از همه قشنگتر میخواند:"آرزویی...حز تو در دل ندارم."
+
نوشته شده در 86/02/08توسط نون
+
نوشته شده در 86/02/06توسط نون
همیشه همینطوره ... درست زمانی که فکر میکنی درست ترین تصمیم دنیا رو گرفتی یه چیزی همچین محکم میخوره پس سرت که حتی یادت میره تصمیمت در مورد چی بود....! نمیدونم، فقط میدونم آدمای خل و دیوونه هم مثه ما یه روز سالم بودن... مطمینم شاخ و دم نداشتن... فقط یه وقت چشم باز کردن دیدن دیگه تحمل دیدن این دنیا رو ندارن... این شد که به آسمون گفتن بادکنک آبی من! که کسی شک نکنه دیوونن! میدونم دارم چرت و پرت میگم... وقتی ذهنم خیلی شلوغه نمیتونم خوب بنویسم... یعنی هیچ وقت که خوب نمینویسم، اما اینطور موقع ها صعفم بیشتر خودشو نشون میده... شده تا حالا بابایی صبح جمعه هم حلیم و عدس بگیره هم آش شل و قلمکار ندونی کدومشو بخوری؟! ....بنده در یه همچین وضعیتی گیر کردم... لطفا کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!
+
نوشته شده در 86/02/05توسط نون
یه لبخند به بزرگی شادی چشمات و یه آرزو به کوچیکی یه ستاره از نگاهِ چشمای زمین!
+
نوشته شده در 86/02/04توسط نون
من بغضم را همینجا میبارم برای تو
+
نوشته شده در 86/02/03توسط نون
آسمان چشمانت چه بی صدا تر کرد گونه ام را وقتی، خم شده برای واپسین خداحافظی بوسیدمت.
+
نوشته شده در 86/02/03توسط نون
صدای غژ غژ در و سرانگشتهای خسته، بیمار و تب آلود من شیشه را برگشتم چیزی نبود امان از باد کولی که نقش تو را بازی می کند.
+
نوشته شده در 86/02/03توسط نون
اجازه هست یه چیزی بگم ؟ دلتنگی رو چطوری باید نوشت تا زودتر بگذره؟ خدا نیستی، فرشته هم نیستی، گناه از منه... از اسبی که نفسش خسته ست....! از سیبی که "آدم" باید میچید و آنقدر ماند تا ... بی خیال، از همه چیز که بگذرم... آخرش یک علامت سوال و یک تعجب بی پایان تا ابد همراهم خواهد بود...
+
نوشته شده در 86/02/03توسط نون
کلافه ام، مثل گرمای شبهای داغ تابستان که خواب دروغین را به پشت پلکهامان دعوت میکنیم... بی آنکه کوچکترین چشمک ستاره ها را زیر چشمی از دست بدهیم تا وقتی که دیگر سپیده بیرنگشان کرده... کلافه از خودم، نه از شما، از همه بهانه هام، خسته از بازی دوست داشتن-نداشتن... همه برگه های دفترم را همین دیشب سیاه کردم اما میدانم هیچ وقت جای دریای اشکی که باید بریزم را نمیگیرد... میدانم حالا دیگر همیشه یک چیزی توی زندگیم به زندگی بدهکار خواهم بود... چیزی شبیه شکستن یک آینه! گلبرگ کردن یک شاخه شقایق... چه میدانم، خاموش کردن یک ستاره ی سوزان... کلافگی و بیتابی این دقایق حتی نمیگذارد دیگر به کلمات هم مسلط باشم، میآیند و فرار میکنند بی آنکه نوشته شوند، لبریز از حس ناشناخته ی شگفتی بس ژرف! باور این کلمات برای من که این همه مطمین گام برمیداشتم از سخت هم سخت تر است! آنقدر سخت که دلم میخواست یکنفر دستش را بلند میکرد و کنار گوشواره هام میخواباند تا بفهمم دارد امتحانم میکند که مطمین باشد درس وفاداری به راهم، خودم، عشقم، هدفم را خوب آموخته ام اما گفت دور خیال باطلم را یک خط به بزرگی علامت تعجب بکشم! درهم برهم وُ دانسته از پایان وُ نگران تنهایی و سکوت و همه لحظه های گذشته در کنار هم بی خبر، از همه خستگی هام باز میگردم... خم میشوم روی سایه ام، انگشتهام کشیده ترند آنجا روی زمین، گچ سفید دزدی را به آرامی روی آسفالت کنار جدولهای ایستگاه اتوبوس میکشم: "من دیشب با تمام وجود از درون شکستم چرا که زمان برای چند ثانیه ایستاد تا من باور کنم هنوز بچه ام، لوس، ساده، خودخواه، پر اشتباه، بازیگوش، شیطان... اینجا کنار این میله های همیشه منتظر هم مینویسم تا همه بدانند:"چشمهات را که نمیتوانم گذشت کنم، نه، آنها را که نمیتوانم....هیچ، شانه هایت را هم برای گریه کردن زیر بغض سنگین بار نگاهی میخواهم." دنگ دنگ دنگ... ثانیه ها تو سرم میزنه.... گیجم... اتاق داره میچرخه ... دسته ی صندلی رو میگیرم ... اتاق می ایسته.... لحظه ها را گم کرده ام انگار... باور همه چیز را از دست داده ام... همه ی ذهنم به هم ریخته... همه ی فرضیات دو دو تا چهارتایی که خانه های بازی زندگی را با آنها لی لی کنان یا جفت پا میپریدم وسطشان... انگار که یکی محکم هولم داده و با مغز روی زمین خورده ام... اندازه ی تمام عمرم حرفهای سنگین شنیده ام که همه شان حقم بوده... لعنت به این زندگی که به من نمیگه باید چی کار کنم ... لعنت.... دیگه از خودم هم میترسم... یه کاری کردن که دیگه تو خلوتم هم نمیتونم بگم "دوستت دارم".....
+
نوشته شده در 86/02/03توسط نون
ترانه خوانی پاییز چرا به فصل بهار ؟ قناری کوچکم، پس از بغض من بود که اول دیگر نخواندیُ بعد هم جایت کنار حوض کوچکم کنار ماهی قرمزهای عید خالی شد. همه گلایه ات این بود که لااقل بارانت را بر من ببار! ندانستم این حرفها حرمتِ پنهان کردن ِ دوست داشتنم بود. قفس خالی و من که بی بهانه میبارم!
+
نوشته شده در 86/02/01توسط نون
|
ای-میل پیوندهای روزانه آرشیو موضوعات پیوندها |