تبليغاتX
رُپ رُپه

در هم بر هم ، نشستم روبه روی دیوار!

با اخم که به آسمون نگاه میکنم یه رنگ دیگه ست!

دفترم تموم شده ...

اگه نه یه شعر دیگه هم برات مینوشتم

تا مثه بقیه ی شعرام

نخونده بمونه!

اینجا گاهی نوشتن ممنوع میشه!

گاهی قلم نیست!

گاهی دفتر!

این سه تا رو میشه تا صبح غزل خوند به جاش!

اما وای به روزی که تـــو نباشی!!!...

آره !

دفترم تموم شده...

اگـــــه نه .....

+ نوشته شده در 86/03/27توسط نون


دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را

                          _ به بادها می داد

و دستهای سپیدش را

                             به آب می بخشید

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی را چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سخوت

و مهربانی را

                 _ نثار من میکرد

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین ِ شمال

و در جنوب ترین ِ جنوب

همیشه در همه جا

                   _ آه با که بتوان گفت

که بود با من و

                   _ پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

           _ دگر کافی ست

 

 

                        "حمیـــد مصـــدق"

+ نوشته شده در 86/03/26توسط نون


من باهارم تو زمین

من زمین ام تو درخت

من درخت ام تو باهار،

ناز ِ انگشتایِ بارونِ تو باغ ام می کنه

میون جنگلا تاق ام می کنه.

 

 

تو بزرگی مثِ شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

                           تو بزرگی

                                       مثِ شب.

خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.

تازه، وقتی بره مهتاب و

                              هنوز

شبِ تنها

           باید

راهِ دوری بره تا دم ِ دروازه یِ روز _

مثِ شب گود و بزرگی

                             مثِ شب.

 

تازه روزم که بیاد

تو تمیزی

            مثِ شب نم

                            مثِ صبح.

 

تو مثِ مخمل ِ ابری

                        مثِ بویِ علفی

مثِ اون ململ ِ مه نازکی:

                                 اون ململ ِ مه

که رو عطر ِ علفا، مثل ِ بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

                            میونِ موندن و رفتن

                                                    میون مرگ و حیات.

 

مثِ برفایی تو.

تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه

مثِ اون قله یِ مغرور و بلندی

که به ابرایِ سیاهی و به بادایِ بدی می خندی...

 

من باهارم تو زمین

من زمین ام تو درخت

من درخت ام تو باهار،

ناز ِ انگشتایِ بارونِ تو باغ ام می کنه

میون جنگلا تاق ام می کنه.

 

 

                             "احمـــو شاملـــو"

+ نوشته شده در 86/03/24توسط نون


جایی میان هیچ

یک لحظه پلک میزنم؛

همه ی ثانیه های تلخ شده را

با بی میلی فرو میدهم.

شاید فقط اسمش بغض نباشد!

آرزوهایم را با خود برده ای

فریادم بیهوده بود

"دوست داشتن" را بر زبان آورده بودم

"دانستنت" غروری شد در برابرم

تا بی صدا در خود بشکنم؛

از سایه نمیتوان آفتاب بود

خورشید بودن، ذات نور میخواهد!

هر چه هم بگویی "خورشید بانو" باور نمیکنم

با این همه دلتنگی آزار دهنده،

من ، بی نهایتم، شبم!

+ نوشته شده در 86/03/23توسط نون


وسعت دلتنگیم را

از پشت بزرگترین پنجره ی دنیا هم

نمیتوان تمام رخ دید!

قدیم ترین کتاب خاطراتمان را

دیشب، کنار تو ورق زدم ؛

کنار هر ردپای اشتباهم ،

یک لحظه بر کودک بودنم

خندیدم.

آدمک های پیشین رنگ می بازند ؛

صورتک ها کنار میروند ؛

در خانه ی قلب های بی قرار و کوچکمان،

دلتنگی میمیرد!

من میمانم ،

تــــــو

و "دوستت دارم" ی تا ابـــــد!

+ نوشته شده در 86/03/22توسط نون


قرارمان نبود

من هر شب ستاره بشمارم

تو از سفرهای طولانی برنگردی!

البته میدانم

تقصیر تو نیست

گاهی چیزی شبیه پرنده

از آسمان چشمهایت میگذرد

و من یادم می رود

تا کجای بی نهایت شمرده ام.

هزار ثانیه ی بی قرار دیگر هم

اگر باید

باشد، صبر میکنم

در حاشیه می نشینم

همین دو سه واژه ی ساده هم

از تو

برای خاطرخواهی یک عمر بس است

به گمانم

از انتهای راهرو صدایی آمد

نه!

هنوز برنگشته ای...

+ نوشته شده در 86/03/20توسط نون


                پ.ن: گاهی عدد "یک" هم خیلی بزرگ میشه...!!!

+ نوشته شده در 86/03/19توسط نون


"دوستت دارم" تنها رو

توی هوا هم بنویسی میشه خوندش!

اینو امروز تو به من یاد دادی!

دو قدم اون طرف تر از خداحافظی،

از غم پنهون لحظه های دلتنگی

زدم زیر خنده!!

مهم نیست،

من، امروز،  زیر همین آبی آسمون

آروم، بی خیال، بی دردسر

همه ی سنگفرشا رو

برای دیدن خیلی خلوت خودمون

قدم زدم؛

وقتی که رسیدم

از چشمات فهمیدم

تو هم منتظر بودی ...

+ نوشته شده در 86/03/18توسط نون


زندگی کردن در چارچوب قانونهای سختگیرانه ، بایدها و نبایدهای غیر اصولی و غیر منطقی  و سخنان بزرگان یا فیلسوفانی که صرفا نه به خاطر تجربه ی این موارد در زندگی شخصی خود بلکه به خاطر تفکر و تعمق منطقی به آنها رسیده اند، نه تنها از نظر من کار اشتباه و نادرستیه بلکه میتونه خیلی خیلی هم خطرناک باشه، چون مطمینن روزی هم فرا میرسه که کسی با سخنان و تفکراتش اون اصول و ارزشهای تقلبی رو بشکنه چون از ذهن شخص دیگه ای به ما منتقل شده و امکان دفاع ازش رو نداریم چون واقعا تجربه ش نکردیم و فقط به خاطر زیبایی و تاثیر گذاری جمله اون رو پسندیدیم و در بین جملات دوست دشاتنیمون نگه داشتیم! نمیدونم چرا اینارو گفتم اما یه جورایی معتقدم زندگی پر از حادثه ست و باید با هر کدومش جداگانه روبه رو شد، نه اینکه بشینیم فکر کنیم و بخواهیم با حرفها و جمله هایی که از چهار تا کتاب درآوردیم برای مقابله با اونا استفاده کنیم.... اینها رو برای کسایی مینویسم که تمام زندگیشون شعار بود و شعار و نصیحت و انتقال حرف بزرگان به ساده هایی مثله ما ولی آخر سر خودشون به تناقض بین همه ی اونها رسیدن! امیدوارم تا دیر نشده سر از توی کتاب و گفته های ثقیل و فیلسوفی در بیارن و زندگی رو با اون نگاه ساده ای که هر کس واقعا "بایــــد"، نگاه کنن...

 

من معتفدم زندگی رو فقط باید زندگی کرد، به همین راحتی، زندگی چیزی فراتر از چارچوبهای سخت و بی احساس و غیر اصولی سخنان ایده آل گرایانه ی افراد مشهور است، و اگر بخواهیم با این چیزها محدودش کنیم آزادی دیگر معنایی نخواهد داشت

+ نوشته شده در 86/03/18توسط نون


آبشار ِ تکرار ِ زمان
چشمان ِ غبار گرفته ام را غسل نداد
قانون ِ کهنه ی حرکت
زمزمه ی قدیمی معلم
یادت هست؟:
در سقوط آزاد ایست وجود ندارد!
به هم زدی اصول لرزان نفسهایم را
ویران شد ویرانی ام!
آمدی با
بهاری که قرار نبود بوی تازه دهد
غلط نکنم!:
یکی از همان نوشته های یاءس
نشانی ات را به من داد
بر نهایت ِ تصور تنها یک همقفس دیدم
شکستیش!
لذت ِ فراموش شده ی پرواز
بال و پر گرفته ام
در ورای سکوت و نگاه
اندیشه ام تنها شدن نیست
خواستار ِ همیشه ماندنت
اما باز بی هیچ انتظار
همراه آواز خوان
مست ِ باران یکی در میان ِ بهاری
"فقط نگاه می کنم!"

+ نوشته شده در 86/03/11توسط نون


خیلی وقته نتونستم حتی یه نگاه کوچیک به صفحه ای که حد اقل روزی چهار پنج بار میدیدمش بندازم!

شاید آدم فقط وقتی مریض میشه قدر سلامتی رو میفهمه؛

و میفهمه که چقدر آرزوهاش مهم و دوست داشتنی هستن....

بهتره از همین الآن گله و شکایت از زندگی رو بذاریم کنار واقعا زندگی کنیم،...

اینطوری حداقل پیش خودمون شرمنده نمیشیم.

این چند خط رو امروز صبح بعد از یه مریضی دو سه روزه نوشتم چون حس کردم دوباره میتونم سرحال باشم و بخندم، دیروز شاید فقط 4 ساعت بیدار بودم، بقیه ی روز رو خوابیدم و تازه فهمیدم چقدر سلامتی و فعالیت توی زندگیم نقش مهمی داره.... استفاده از لحظه لحظه ی این زندگی چیز مهمی شده برام... فقط همین!

 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که

دوستش می دارند

 

"مارگـــوت بیـــکل"

+ نوشته شده در 86/03/10توسط نون


باران نیامد

اما همین لالایی آرام آب

زیر گوشم از غمی میخواند

که در هیاهوی خنده هام گم میشد.

دلم میخواست پاورچین پاورچین

زیر سایه ی بلندای نگاهت

تا انتهای خلوت و سکوتمان برویم؛

اینجا پنجره ها همه بسته

زیر نگاه سنگین یک عده آدمی

هی کنار صبر و حوصله

فقط نگاه، نگاه، نگاه...

هر چند همین هم شد نفس

از روزنه های سقف آسمانی

که "آبی" ابرهاش میان شاخه ها گم میشد.

از این من خسته

نه صحبتی،

نه کلامی،

راضی به یک ترانه و یک نگاه سرد...

رد نگاه سرد تو باز، گریه به یادم می آورد

بی طاقت میشوم...

مثل ابر میبارم...

+ نوشته شده در 86/03/06توسط نون


دلم گرفته آسمون
نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم
نمیتونم شکوه کنم..

 

آهنگی از "سعید شهروز"

+ نوشته شده در 86/03/04توسط نون


پاکت بی نامه هم دیگه برام نمیاد!

از دیشب هر چی دست میکشم، رو پوسته ی نازک شب!

ستاره ها تو دستم نمیان!

مثه حس خوب با تو بودن که انگار نمیخواد تموم بشه!

وقتی میگی "ستاره، سکوت، بارون"
طعم تلخ غصه هام از یادم میره..
از عصر تا حالا هر چی کلمه ست

میریزه رو کاغذ اما کسی نمیخوندشون

چه زود گذشت امروزم !

چقدر مه گرفته و غمگین

لحظه ها رو زیر بازی خنده هام شکستم

آخر هم بی علاقه گی عریان تو ماند وُ

شهر خلوت من که دوباره سالیان ساکتش را

بی همنفس، فقط با عابران خسته ی باید پر کنم.

+ نوشته شده در 86/03/02توسط نون


یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه های چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد و
باز می شود
به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره
که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها
سرشار می کند
و می شود از آنجا
خورشید را
به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
آری
یک پنجره
برای من
کافیست.

+ نوشته شده در 86/03/02توسط نون


آب ریزی کوچک به هر سراچه – هر چند که خلوت گاهِ عشقی باشد-

شهر را

         از برایِ آن که به گنداب در نشیند

                                                    کفایت است.

 

                          "شاملـــــــو"


پ.ن: شعر توسط دوست خوبم آقای فروتن فرستاده شده بود به صورت آف-لاین دلم نیومد اینجا نذارمش. به خصوص که شاملو شاعر مورد علاقه ی من هستش.

 

+ نوشته شده در 86/03/02توسط نون