|
خوشبين، كسي است كه جدول را با خودنويس حل ميكند!
+
نوشته شده در 86/05/31توسط نون
دیشب باران می آمد و من هی زمین می خوردم چون زمین خیس بود و کفش هایم لیز و یا شاید کفشهایم خیس بود و زمین لیز!
+
نوشته شده در 86/05/29توسط نون
باد آمد،فرفره نچرخيد باد قطع شد، فرفره چرخيد پسرك پرسيد:چرا؟!
+
نوشته شده در 86/05/26توسط نون
همچین این کتاب آیین نامه رانندگی کلفت شده انگار چه خبره ...
+
نوشته شده در 86/05/24توسط نون
این باور را به ما آموخته اند که منفی گرایی واقع بینی ست و مثبت گرایی عدم واقع بینی.
+
نوشته شده در 86/05/23توسط نون
بعد میگن چرا هی میگی من بدشانسم، دست به هر کاری میزنم من نابود میشه خوب اون قضیه... حالا بماند که خودم هم خوب تنبلی کردم برای پیگیری کارم اما خوب دیگه نه اونقدر که اینطوری یه دفعه ای قحطی همه چی بیاد سر من!!!! بگذریم... اصلا خر ما از کُرِّ گی نه دم داشت نه خر بود... □□□ "پاییز پدر سالار" نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز" و به ترجمه ی "حسین مُهری" تموم شد. تا حالا هیچ کتابی رو از نظر قدرت توصیف مثل این کتاب ندیده بودم حتی "ژان کریستف"! یک داستان نیمه تخیلی از قدرت که وقتی به دست انسان های تشنه ی ظلم و کینه جو از زندگی میافته چه ذهن های خارق العاده و خلاقی که برای نمایش برتری و قدرتمندی خودشون پیدا نیمیکنن... مامانی حدس میزد که داستان زندگی پینوشه یکی از خونخوارترین رهبران دنیا باشه و من هم تا حدودی وقتی کتاب رو شروع کردم به خاطر ناحییه یی که داستان در اون اتفاق میافته یعنی ایالتی نامعلوم در کاراییب در آمریکای مرکزی، با مامانی موافق بودم اما وقتی مقدمه ی کتاب و مصاحبه های گابریل گارسیا مارکز رو خوندم، نظرم عوض شد. شاید بشه گفت این رییس جمهور دویست و پنجاه ساله که حتی یک روز از حکومت خفقان آورش بدون هوس های وحشتناک و آدم کشی طی نشده، نمادی از غول استبداد و جهالت اشخاصی است که با عقده ها و دردهای کودکی خود و به کمک قدرت های بزرگ جهان به حکومت میرسند و سپس توسط همان ها سرنگون میشوند، و پینوشه در آمریکای جنوبی(شیلی)، هیتلر در آلمان و استالین در شوروی سابق، هریک فقط نمادی از خودکامگی و سَبُعیّت قدرت در دست افرادی ست که بویی از انسانیت نبرده اند. ویژگی جالب این کتاب برای من زمانمند نبودن کتاب، وقایع تاریخی آمیخته با خرافات و باورهای عامیا نه ی مردم، و نحوه ی نقل قول داستان است که به صورت سوم شخص مفرد و از زبان سه شاهد مختلف بیان میشود و هر جا که راوی به اول شخص تبدیل میشود ، جمله هایی بسیار کوتاه، اعجاب آور و حاکی از قدرت مطلق وحشتناکی میبینیم که نشان دهنده ی قدرت در دست سربازی است که از فقر و محنت توسط یانکی ها به ژنرالی و ریاست کشور میرسد. ... خوب انگار زیادی جدی شدم... البته همزمان با این کتاب ،"دایی من بنژامن" نوشته ی "کلود تیلیه" رو هم خوندم که خوب چون در قالب طنز، مشکلات جامعه ی دوران لویی پانزدهم و شانزدهم! رو بررسی میکرد چندان توجهم رو جلب نکرد... میرم کتابم رو عوض کنم. شاید یه کم تاثیر این وحشی گری کتاب پاییز پدرسالار از بین بره...باورتون نمیشه اگه بگم ظهری خواب جنگ میدیدم... و اینکه برای سربازخونه ها! شکلات های مسموم فرستاده بودند!!! پ.ن۱: یکی نیست بگه خوب تو که ظرفیت کتاب خوندن نداری چرا میخونی؟؟ پ.ن۲: کتاب "فولاد چگونه آبدیده شد" از "نیکلای استروسکی" رو میخوام شروع کنم به ترجمه ی "بهرام"!!!
+
نوشته شده در 86/05/21توسط نون
_ بیش از اون چیزی که فکر میکردم قشنگه!
+
نوشته شده در 86/05/17توسط نون
به یافتن خواسته ها تلاش میکنیم اما نه آرزوها. نمیابیم؛ پس یافته شدن را به انتظار مینشینیم. گناه حوّا یافت نشدن بود.. شاید فقط در آرزوها آمده بود نه خواسته ها!
+
نوشته شده در 86/05/15توسط نون
سر جناق دو راهی را میشکنیم به "یادم تو را فراموش"ی! نامه به دستت میدهم "یاد" میشوم.. دستت را بی هوا میگیرم! به "تو را فراموش"ش میبازم تا راهمان دوباره یکی شود..
+
نوشته شده در 86/05/14توسط نون
زندگی را دور میزنم! هر شب به نشانی صفر بامداد که میرسم تازه میفهمم دیشب و چند شب پیش هم، از این لحظه و آن ثانیه رد شده ایم! عقربه نیستم! در توالی عبور زمان، آخرین دانه ام در تلاش عبور از دهانه ی تنگ یک ساعت شنی شاید!
+
نوشته شده در 86/05/09توسط نون
روز پدر با چند روز تاخیر به خاطر جراحی دندونم مبارک باشه. "آزادی یا مرگ" هم تموم شد، میهن پرستی در حد افراط و تخیل بتونم بگم شاید! اما صحنه های توصیفی واقعا بی نظیرن درست مثله "مصیح باز مصلوب" همین نویسنده یعنی نیکلاس کازانتزاکیس! "خرمگس" از اتل لیلیان وینیچ رو میخونم، اینقدر کشش داره که نمیتونم زمین بذارم، فکر کنم فردا تمومه
+
نوشته شده در 86/05/07توسط نون
خودم را میگذارم در ترازو، سنگین ِ کافی نیستم! به تو حق میدهم.. و تند تند، نامه ی بعدی را مینویسم!
+
نوشته شده در 86/05/04توسط نون
تا جایی که قَدَّم میرسد، میپرم بالا(نشسته ای، نگاه میکنی) اشاره میکنم، میبینی اش؟ خیلی قشنگ است(میخندی) دوباره میپرم،دستم نمیرسد.میزنم زیر گریه. کودکی هم هیچ وقت نتوانستم قفسه یِ شکلات ها را فتح کنم. بلندم میکنی، بالا میروم. هر چقدر آرزو میخواهم، از سقف آسمان میچینم. به کودکی ام میخندی. صدای خنده هامان در هم میپیچد. قدَّم بلند میشود...
+
نوشته شده در 86/05/01توسط نون
|
ای-میل پیوندهای روزانه آرشیو موضوعات پیوندها |