تبليغاتX
رُپ رُپه

خوشبين، كسي است كه جدول را با خودنويس حل ميكند!

پ.ن: اینو یه نفر Off-Line گذاشته بود که چون برام جالب بود گذاشتم اینجا. نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در 86/05/31توسط نون


                           دیشب باران می آمد

                       و من هی زمین می خوردم

                           چون زمین خیس بود

                            و کفش هایم لیز

                     و یا شاید کفشهایم خیس بود

                              و زمین لیز!

پ.ن۱: البته دیشب اصلا بارون نمیومد بنابراین یا نویسنده به خاطر فضا سازی ادبی دروغ گفته که چه کار بدی یا اینکه راه رفتن بلد نبوده خواسته اینجوری توجیه کنه حالا نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در 86/05/29توسط نون


باد آمد،فرفره نچرخيد

باد قطع شد، فرفره چرخيد

پسرك پرسيد:چرا؟!

گفت:مي خواستم مطرح شوم!



حالا به نظر شما غیر از فرفره شدن
سایر راه های مطرح شدن چی میتونه باشه؟(لطفا با لحن جتّی بخونین)

+ نوشته شده در 86/05/26توسط نون


 

همچین این کتاب آیین نامه رانندگی کلفت شده انگار چه خبره ...
البته بعد از کلی تفحص و تفکر به این نتیجه رسیدم که فقط دو دلیل داره:
۱- یا طبق اخبارات و شایعات واصله، این جاسوس های انگلیسی(یا آمریکایی!!) فهمیدن که من میخوام برم امتحان بدم، دستور دادن اینطوری بشه...{یاد سریال دایی جان ناپلیون به خیر }
۲- یا اینکه فهمیدم این ندا خواهر منه گفتن به درد میخوره برای کتک زدنش

پ.ن: نداره!

+ نوشته شده در 86/05/24توسط نون


این باور را به ما آموخته اند که منفی گرایی واقع بینی ست و مثبت گرایی عدم واقع بینی.
(سوزان جنیفر)

+ نوشته شده در 86/05/23توسط نون


بعد میگن چرا هی میگی من بدشانسم، دست به هر کاری میزنم من نابود میشه خوب اون قضیه...

حالا بماند که خودم هم خوب تنبلی کردم برای پیگیری کارم اما خوب دیگه نه اونقدر که اینطوری یه دفعه ای قحطی همه چی بیاد سر من!!!!

بگذریم...

اصلا خر ما از کُرِّ گی نه دم داشت نه خر بود...

 

                                                          □□□

 

"پاییز پدر سالار" نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز" و به ترجمه ی "حسین مُهری" تموم شد.

تا حالا هیچ کتابی رو از نظر قدرت توصیف مثل این کتاب ندیده بودم حتی "ژان کریستف"!

یک داستان نیمه تخیلی از قدرت که وقتی به دست انسان های تشنه ی ظلم و کینه جو از زندگی میافته چه ذهن های خارق العاده و خلاقی که برای نمایش برتری و قدرتمندی خودشون پیدا نیمیکنن...

از منفجر کردن کشتی دو هزار کودک که برای انتخاب تقلبی شماره بلیط بخت آزمایی رییس جمهوری انتخاب و بعد ناپدید میشدن تا هیچ کس به راز همیشه برنده  شدن این رییس جمهور دویست و پنجاه ساله پی نبره تا کشتار وزرا و ژنرال ها فقط به خاطر یک "بله" یا "خیر" جابه جا یا برنده شدن در مقابل رییس جمهوری در بازی دومینو  و جنگ خروس های وحشی!!!

مامانی حدس میزد که داستان زندگی پینوشه یکی از خونخوارترین رهبران دنیا باشه و من هم تا حدودی وقتی کتاب رو شروع کردم به خاطر ناحییه یی که داستان در اون اتفاق میافته یعنی ایالتی نامعلوم در کاراییب در آمریکای مرکزی، با مامانی موافق بودم اما وقتی مقدمه ی کتاب و مصاحبه های گابریل گارسیا مارکز رو خوندم،  نظرم عوض شد. شاید بشه گفت این رییس جمهور دویست و پنجاه ساله که حتی یک روز از حکومت خفقان آورش بدون هوس های وحشتناک و آدم کشی طی نشده، نمادی از غول استبداد و جهالت اشخاصی است که با عقده ها و دردهای کودکی خود و به کمک قدرت های بزرگ جهان به حکومت میرسند و سپس توسط همان ها سرنگون میشوند، و پینوشه در آمریکای جنوبی(شیلی)، هیتلر در آلمان و استالین در شوروی سابق، هریک فقط نمادی از خودکامگی و سَبُعیّت قدرت در دست افرادی ست که بویی از انسانیت نبرده اند.

ویژگی جالب این کتاب برای من زمانمند نبودن کتاب، وقایع تاریخی آمیخته با خرافات و باورهای عامیا نه ی مردم، و نحوه ی نقل قول داستان است که به صورت سوم شخص مفرد و از زبان سه شاهد مختلف بیان میشود و هر جا که راوی به اول شخص تبدیل میشود ، جمله هایی بسیار کوتاه، اعجاب آور و حاکی از قدرت مطلق وحشتناکی میبینیم که نشان دهنده ی قدرت در دست سربازی است که از فقر و محنت توسط یانکی ها به ژنرالی و ریاست کشور میرسد.

...

خوب انگار زیادی جدی شدم...

البته همزمان با این کتاب ،"دایی من بنژامن" نوشته ی "کلود تیلیه" رو هم  خوندم که خوب چون در قالب طنز، مشکلات جامعه ی دوران لویی پانزدهم و شانزدهم! رو بررسی میکرد چندان توجهم رو جلب نکرد...

میرم کتابم رو عوض کنم.

شاید  یه کم تاثیر این وحشی گری کتاب پاییز پدرسالار از بین بره...باورتون نمیشه اگه بگم ظهری خواب جنگ میدیدم... و اینکه برای سربازخونه ها! شکلات های مسموم فرستاده بودند!!! و من نمیتونستم فرار کنیم و درست لحظه ای که "ژنرال من" (اسمی که رییس جمهوری در تمام کتاب با آن خوانده میشود) میخواست وارد بشه، نگهبان مجتمع، زنگ در رو زد و من از خواب پریدم ....(خودمون خدا عمرش بده اگه نه من الآن اینجا نبودم)

 

پ.ن۱: یکی نیست بگه خوب تو که ظرفیت کتاب خوندن نداری چرا میخونی؟؟

پ.ن۲: کتاب "فولاد چگونه آبدیده شد" از "نیکلای استروسکی" رو میخوام شروع کنم به ترجمه ی "بهرام"!!!

+ نوشته شده در 86/05/21توسط نون


_ بیش از اون چیزی که فکر میکردم قشنگه!
_ چی؟!!
_ دروغ!
_ "نون"!!!
_خوب راست میگم، اگه قشنگ نبود که  روزی یکبار تجربه ش نمیکردیم!

پ.ن۱:از یه پیاده روی نسبتا طولانی دو ساعته با یه دوست قدیمی خوب (مل مل خانومی)برمیگردم و بعد از یه گفتگوی صمیمانه ی بی ریا احساس میکنم همه ی غصه های امروز و دیروزم رو دادم به زاینده رود تا با خودش ببره.. تا وقتی نخواهیم شادی مال ما نمیشه.. گاهی در این خواستن ما وقفه میافته اما مهم این ِ که فراموش نشه و دوباره از سر گرفته بشه...
پ.ن۲: اصلا هم این آقاهه که هی میگه "شادی حرومه" دوروخ میگه...
پ.ن۳: خدا وکیلی نپرسین زاینده رود تو کدوم شهر که شاخ در میارم!!!

+ نوشته شده در 86/05/17توسط نون


به یافتن خواسته ها تلاش میکنیم اما نه آرزوها.

نمیابیم؛

پس یافته شدن را به انتظار مینشینیم.

گناه حوّا یافت نشدن بود..

شاید فقط در آرزوها آمده بود نه خواسته ها!

 

پ.ن۱: تا حالا شده کلی کار داشته باشی بعد به روی خودت نیاری و با خیال راحت تلویزیدن نگاه کنی؟
به این میگن تنبلی اگه اشتباه نکنم

پ.ن۲:تصمیم گرفتم نظرات بلاگم رو باز کنم که خواهر جونیم خوچحال بشه
پ.ن۳:خاله خورشیدم لینکت رو گم کردم،برس به دادم 
پ.ن۴:راستی پنج ماهگی بلاگم رو هم تبریک عرض مینماییم به خودمان

+ نوشته شده در 86/05/15توسط نون


سر جناق دو راهی را میشکنیم به "یادم تو را فراموش"ی!

نامه به دستت میدهم "یاد" میشوم..

دستت را بی هوا میگیرم!

به "تو را فراموش"ش میبازم تا راهمان دوباره یکی شود..

+ نوشته شده در 86/05/14توسط نون


زندگی را دور میزنم!

هر شب به نشانی صفر بامداد که میرسم تازه میفهمم

دیشب و چند شب پیش هم، از این لحظه و آن ثانیه

رد شده ایم!

عقربه نیستم!

در توالی عبور زمان،

آخرین دانه ام در تلاش عبور از دهانه ی تنگ یک ساعت شنی شاید!

+ نوشته شده در 86/05/09توسط نون


روز پدر با چند روز تاخیر به خاطر جراحی دندونم مبارک باشه.

"آزادی یا مرگ" هم تموم شد، میهن پرستی در حد افراط و تخیل بتونم بگم شاید! اما صحنه های توصیفی واقعا بی نظیرن درست مثله "مصیح باز مصلوب" همین نویسنده یعنی نیکلاس کازانتزاکیس!

"خرمگس" از اتل لیلیان وینیچ رو میخونم، اینقدر کشش داره که نمیتونم زمین بذارم، فکر کنم فردا تمومه

+ نوشته شده در 86/05/07توسط نون


خودم را میگذارم در ترازو، سنگین ِ کافی نیستم!

به تو حق میدهم..

و تند تند، نامه ی بعدی را مینویسم!

+ نوشته شده در 86/05/04توسط نون


تا جایی که قَدَّم میرسد، میپرم بالا(نشسته ای، نگاه میکنی)

اشاره میکنم، میبینی اش؟ خیلی قشنگ است(میخندی)

دوباره میپرم،دستم نمیرسد.میزنم زیر گریه.

کودکی هم هیچ وقت نتوانستم قفسه یِ شکلات ها را فتح کنم.

بلندم میکنی، بالا میروم.

هر چقدر آرزو میخواهم، از سقف آسمان میچینم.

به کودکی ام میخندی.

صدای خنده هامان در هم میپیچد.

قدَّم بلند میشود...

+ نوشته شده در 86/05/01توسط نون