|
نون_امروز چندمه؟ _ بیست و نهم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی مقارن با بیست و یکم اکتبر سال دو هزار هفت میلادی در قرن بیست و یکم! نون_ حالت خوبه؟ _ مرسی، ممنونم، تو خوبی؟ مامان بابا چطورن؟خواهرا خوبن؟راستی اون پسر عمه ات چی شد؟ هی میخواستم بپرسم نشده!!! از بس گرفتاری هست. درست تموم شد؟ خوب حالا ازدواج میکنی دیگه به سلامتی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب دیگه چه خبرا؟ شنیدی صغری خانوم رفته انگلیس؟ ببین مردم به کجاها که نمیرسن!!!! پریشب عروسی کبری بود، باید بودی جهازشو میدیدی و ......... نون_(دهن باز) مرسی همه خوبن، سلام دارن خدمتتون! چرا بعضی ها این طوریَن؟!!!!!!! خبرگزاری VOA هم به خدا اینقدر دقیق نیست! پ.ن۱:بلاخره درس تموم شد.البته نه یادگیری... پ.ن۲: بارون میاد.
+
نوشته شده در 86/07/29توسط نون
ـ ؟! پ.ن۱: عاشق این آهنگ از Michael Bolton ام که گذاشتم روی وبلاگم. "لولو" جونم مرسی که برام آهنگا رو زدی. پ.ن۲: به نظر شما آدم وقتی یک هفته ست میبینه تو صفحه اول یاهو تعداد ایمیلهای دریافتیش هی داره زیاد میشه اما باز نمیشه باید چی کار کنه؟ پ.ن۳: چشم،چشم،چشم نظرات رو باز میکنم خواهر بزرگ جونم.
+
نوشته شده در 86/07/25توسط نون
Marge: Homer, the plant called. They said if you don't show up tomorrow don't
+
نوشته شده در 86/07/24توسط نون
همیشه همان... اندوه همان: تیری به جگر در نشسته تا سوفار. تسلایِ خاطر همان: مرثیه ﺋﻰ ساز کردن. _ غم همان و غم واژه همان نام ِ صاحبْ مرثیه دیگر. □ همیشه همان شگرد همان شب همان و ظلمت همان تا "چراغ" هم چنان نمادِ امید بماند. راه همان و از راه ماند همان، تا چون به لفظِ "سوار" رسی مخاطب پندارد نجات دهنده ﺋﻰ در راه است. و چنین است و بود که کتابِ لغت نیز به بازجویان سپرده شد تا هر واژه را که معناﺋﻰ داشت به بند کشند و واژگانِ بی آر ِش را به شاعران بگذارند. و واژه ها به گنه کار و بی گناه تقسیم شد، به آزاده و بی معنی سیاسی و بی معنی نمادین و بی معنی ناروا و بی معنی. _ و شاعران از بی آر ِش ترین ِ الفاظ چندان گناه واژه تراشیدند که بازجویانِ به تنگ آمده شیوه دیگر کردند، و از آن پس، به یک باره سخن گفتن نفس ِ جنایت شد. احمـــد شاملـــو
+
نوشته شده در 86/07/23توسط نون
خواهر جونی منو به بازی دعوت کرده که بهترین پستهای بلاگم رو بزنم. البته خیلی زیاد بودن و خیلی هم کاره سختیه چون خاطره ها، چه خوب چه بد، همه شون برای من عزیز هستن اما خوب چاره ای نیست. بهترین پست های منم اینها هستن: * مـــــــــرداد: نامه ی بیست و سوم: یک متر و چند سانت! _ نامه ی صد و چهارم: حق _ نامه ی صد و بیست و هفتم: تکرار _ نامه ی صد و پنجاه و چهارم: باخت _ نامه ی صد و پنجاه و سوم: حوّا! _ خوش بین * شهــریــور: غم ام مدد نکرد _ Somthing _ بِپَر _ نامه ی صد و نودم _ بدون شرح _ پرواز _ نامه ی صد و بیستم: سرما * مـــــهـــــــر: مومن _ دنیا منم دوستهای خوبم : گلچهره، ستاره ی درخشان، خاله خورشید و هیاهو رو به همین بازی دعوت میکنم. امیدوارم حوصله ی نوشتن بهترین پستهاتون رو داشته باشین.
+
نوشته شده در 86/07/22توسط نون
عاشق این آهنگ شدم: به من مومن نگو وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم به من که این همه از رستگاری فقط دم میزدم عاشق نبودم یه عمری از دلم ترسیدمُ دم آخر من و دیوونه کرده حالا میترسم این دیوونه حالی یه روز از من جدا شه برنگرده
+
نوشته شده در 86/07/20توسط نون
کتاب "دُن آرام" نوشته ی "میخاییل شولوخوف" به ترجمه ی "م.ا.به آذین" هم تموم شد. داستانی از جنگ های داخلی و خارجی شوروی که در کنار یک داستان عشقی کامل(البته از نظر من) روایت میشه. البته ترجمه ی روان و بی نظیر کتاب هم به زیبایی اون اضافه کرده و طولانی بودن چهار جلدی کتاب رو از ذهن آدم برمیداره. وقتی تموم شد واقعا احساس کردم خستگی خوندن این همه صفحه از بین رفت و این قضیه به خاطر پایان منطقی و در عین حال احساسی و قوی کتاب بود. "گریگوری پانتلووﺋﯿﭿ"(یا گریگوری ملخوف) شخصیت اصلی داستانه که کودکی، جوانی، میانسالی و پیری او در چهار جلد این کتاب بررسی میشه. جلد اول این کتاب تماما در خانه ی پدری او و در کنار رود دُن و با توصیف های بی نظیری از طبیعت این رود گاهی خشن و گاهی آرام و استپ زیبای کنار آن و زندگی سخت اما دوست داشتنی قزاقان این ناحیه میگذره و سایر جلدها رشد فکری و جسمی گریگوری را در طی هفت سال جنگ روایت میکنه و در کنار اون داستان عشق گریگوری به "آکسینیا" همسایه ی کنار آنها بیان میشه که حتی با وجود متاهل بودن آکسینیا و ازدواج کردن اجباری گریگوری و بچه دار شدن او تا پایان داستان و با وجود منظره ی زشتی که در بین مردم دهکده ی "تاتارسکی" (استانیتزای ویوشنسکایا) داره باز هم از بین نمیره. و نکته ی جالب دیگری که توی این کتاب همیشه توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که نویسنده ی کتاب یعنی شولوخوف به هیچ وجه سعی در بالا بردن یک گروه یا حزب (به عنوان مثال بیشویک ها یا کمونیست ها یا سلطنت طلبان روسیه) نکرده و عقاید همه رو به یکسان از طریق افراد مختلف و از جمله از طریق گریگوری فقط بررسی کرده و سردرگمی گریگوری در زمینه ی انتخاب عقیده و انگیزه برای جنگ گاهی او را به طرف قزاقان خواستار خودمختاری میکشاند گاهی به سوی جبهه ی سلطنت طلبان و حتی در اواخر جلد سوم برای نجات جان خود و دوستانش به سمت سرخ ها! و در پایان به این نتیجه میرسد که سربازان همه ی جبهه ها فقط برای آنکه از بی انگیزه جنگیدن وحشت دارند عقاید گوناگونی ساخته اند و برای آن میجنگند و خود او نیز حتی برای این عقیده آنقدر پیش میرود که از درجه ی سرباز ساده به فرماندهی یک اسواران و هنگ و در نهایت ژنرالی میرسد! و انجاست که میفهمد حکومت خودمختار قزاق ها همان حکومت تزار روسیه است با این تفاوت که مدال ها و سر دوشی های افسران و فرماندهان را از آن برداشته اند و همه از هر درجه ای که باشند یکسان لباس می پوشند اگر نه قتل و غارت و بی سامانی و بی هدفی در فرماندهان همه ی جبهه ها به یک میزان به چشم میخورد. کتاب "سرزمین جاوید" رو شروع کردم که تاریخ ایران رو در ضمن داستانهای قشنگی بیان میکنه و نکته ی قابل توجه در مورد این کتاب اسناد تاریخی معتبر ارایه شده برای تک تک جملاتی است که در آن نوشته شده. "ماژیران مُوله، هرتز فلد و گیرشمن" نویسندگان این کتاب هستند. "به موجب تاریخ در مدت سه هزار سال فقط زن ها در ایران حکومت می کردند و دختر بعد از مرگ مادر پادشاه می شد و پسرها به این گمان که فاقد هوش و ذکاوت لازم می باشند از سلطنت محروم بودند. پادشاه ایران را "ایران بان" یعنی "ایران بانو" می نامیدند وکلمه ی بان_ پان_ پادن_ که امروزه در جز دوم کلمات پاسبان و شهربان و غیره دیده می شود همان میباشد که در بانو دیده می شود"( کتاب سرزمین جاوید،جلد اول، پاورقی صفحه ها ی 5 و 6) این کتاب رو قبلا هم یک بار دست گرفتم اما اون زمان مشغول خوندن "کلیدر" بودم و زیبایی خیره کننده ی این رمان ایرانی نذاشت بیشتر از جلد دوم پیش برم. میخواستم "زمین نو آباد" رو شروع کنم اما دیدم الان آمادگی خوندن یه داستان دیگه از نوع همون جنگ های "دن آرام" رو ندارم. انگار باز زیاده روی کردم اما واقعا وقتی کتاب میخونم باید به یه نتایجی لااقل واسه خودم برسم اگه نه که خوندن از دست هر آدم با سوادی بر میاد.
+
نوشته شده در 86/07/19توسط نون
دلم می خواد بخندم...
+
نوشته شده در 86/07/19توسط نون
سیزده تا امضای تپل مپل و تر و تمیز حالا همه چیز این امضا گرفتن ها و پیاده روی از این سر دانشگاه به اون سر یه طرف، وقتی به تور یکی از این استادان احساس بالا بر میخوری هم یه طرف! خداییش ریز نمره امضا کردن هم دیگه این همه وسواس و معطلی میخواد؟ نه، میخواد؟ نمیدونم شاید هم میخواد و من خبر ندارم. امیدوارم به این استاد عزیز هم لوح شجاعت علمی سیاسی و در کل مهم بودن تقدیم بشه. بگذریم... اوضاع روبه راهه... فقط گلو درد گرفتم. فکر کنم تا آخر زمستون هم در خدمتمون میمونه. دیگه هم این: I'm callin' U
+
نوشته شده در 86/07/18توسط نون
اینبار از اینجا بخوانید.
+
نوشته شده در 86/07/13توسط نون
امروز اینجا هم آفتاب بود، هم بارون میومد.
+
نوشته شده در 86/07/10توسط نون
هنر یعنی فن ارتباط برقرار کردن.
+
نوشته شده در 86/07/06توسط نون
سخنرانی بزرگی بود در نوع خودش! پ.ن: به علت لطف بیش از حدِّ برخی از دوستان در استفاده از لغات
+
نوشته شده در 86/07/05توسط نون
شاعر که باشی دنیا برای بخشیدن کوچک ترین واژه است به قلم "ناهید سرشگی" برگرفته از پایگاه ادبی هنری خزه پ.ن۱: سایر آثار این نویسنده را از اینجـــا بخوانید.
+
نوشته شده در 86/07/03توسط نون
این روزا بحث سریالای ماه رمضون خیلی داغه... میخواستم بزارم تموم بشن بعد کلا یه پست راجع بهش بزنم اما خوب دیدم حیفه تلاشهای بی وقفه ی صدا و سیما ازش قدر دانی نشه! اینقدر اتفاقای بد و در هم بر هم واسه یه نفر میافته که آدم دلش میخواد بشینه زار بزنه برای هنرپیشه ی بینوا! بعدشم من از همین الان پیش بینی میکنم که تا جلسه ی بیست و نهم هیچ گره ای از این مشکلات باز نمیشه و روز سی ام (اگه ماه سی روز بشه البته و دیر و زود تموم نشه واسه خودش بعد از اون میرسه به کانال ۱، البته و صد البته این کانال به دلیلی داشتن چندین و چند تا مشاور مذهبی خیلی بهتر عمل کرده و فقط کافیه که بیننده بپذیره که "برخی افراد در این دنیا انتخاب شدن"! و در ضمن روح هم واقعیت داره و البته در کنارش به بی دردی مرفّهین و به اعتیاد کشیده شدن بچه هاشون هم پرداخته شده... و بلاخره بعد از یک ساعت گشت و گذار در منزل و ناخنک زدن به یخچال سریال کانال ۵ تهران که از کانالهای شهرستان ها هم پخش میشه که دیگه نگووووووووووووووووووو...
+
نوشته شده در 86/07/02توسط نون
این روزا بحث سریالای ماه رمضون خیلی داغه... میخواستم بزارم تموم بشن بعد کلا یه پست راجع بهش بزنم اما خوب دیدم حیفه تلاشهای بی وقفه ی صدا و سیما ازش قدر دانی نشه! اینقدر اتفاقای بد و در هم بر هم واسه یه نفر میافته که آدم دلش میخواد بشینه زار بزنه برای هنرپیشه ی بینوا! بعدشم من از همین الان پیش بینی میکنم که تا جلسه ی بیست و نهم هیچ گره ای از این مشکلات باز نمیشه و روز سی ام (اگه ماه سی روز بشه البته و دیر و زود تموم نشه واسه خودش بعد از اون میرسه به کانال ۱، البته و صد البته این کانال به دلیلی داشتن چندین و چند تا مشاور مذهبی خیلی بهتر عمل کرده و فقط کافیه که بیننده بپذیره که "برخی افراد در این دنیا انتخاب شدن"! و در ضمن روح هم واقعیت داره و البته در کنارش به بی دردی مرفّهین و به اعتیاد کشیده شدن بچه هاشون هم پرداخته شده... و بلاخره بعد از یک ساعت گشت و گذار در منزل و ناخنک زدن به یخچال سریال کانال ۵ تهران که از کانالهای شهرستان ها هم پخش میشه که دیگه نگووووووووووووووووووو...
+
نوشته شده در 86/07/02توسط نون
|
ای-میل پیوندهای روزانه آرشیو موضوعات پیوندها |