|
گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو تا بدان جا برمت که می خواهی. زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری، زورقی که هیچگاه واژگون نشود به هر اندازه که ناآرام باشی یا متلاطم باشد دریایی که در آن می رانی. «مارگوت بیکل» ترجمه ی احمد شاملو
+
نوشته شده در 86/09/29توسط نون
تند تند شروع میکنه به حرف زدن، شاعرای زیادی رو اسم میبره و میگه که اینقدر شعراشون رو خونده که از حفظ شده! نگاهش میکنم دو تا شعر تو دستمه، میگم: _ "پُل فلور " رو میشناسی؟ _ آره،از همه بیشتر دوستش دارم! میپرسم: _ چرا؟ کمی نگاهم میکنه و میگه: _چرا؟!!! خوب معلومه که هر کسی شعرای اونو دوست داره! خیلی قشنگ مینویسه! میدونی قلمش خیلی خاصه!!! _ آره، راست میگن! شعر خودمو میدم بهش و میگم: _ این یکی از شعراشه خیلی دوستش داشتم نوشتمش که بزنم تو وبلاگم! تند تند میخونه و میگه: _وای آره، اینو قبلن هم خوندم، واقعا معرکه ست تو چند جمله تمام حرفش رو میزنه! از تعجب دارم شاخ در میارم. میگم : _اوهوم، واقعا شاهکاره! بعد شعر "پُل فلور" رو میدم دستش و میگم : _اینو خودم نوشتم ببین چطوره... یه نگاهی میکنه، چند بار میخونه و آخرش میگه: _بی تعارف بگم؟میگم:آره، بی تعارف بی تعارف..میگه: میدونی؟خیلی گنگه! نمیفهمم چی میگه...شایدم چون نمیدونم راجع به چی میخواستی حرف بزنی اینطوریه... _آره،آره،چند نفر دیگه هم همین نظرو داشتن... وقتی میره با خودم فکر میکنم وقتی نمیدونی "پُل فلور" کیه، مگه مجبوری نظر بدی؟!!! نظام خلقت خدای عالم آفرینشو از یه دونه سیب شروع کرد، بعد درختو آفرید و آخر سر آدمو.همیشه میوه اول میاد.همیشه میگیم "سیبِ بابا آدم". خدا همون جور که پشت کله شو می خاروند پیش از این که دلو بیافرینه احساساتو آفرید:"گاس می باس این جوری شروع کنم: اوّل دل حوّارو، بعد از اون عهد و وفارو." خدا چند تا کشتی آفرید بعد توفانو و دست آخر آبو. اما پیش از همه آبِ حیاتو آفرید که نوح می باس از اون بچشه، آخه الواح مقدس، پیش از اون که نوشته شن، این جوری گفتن. اما خدا خوشگلکی رو که من دوست دارم حتی پیش از اون آفرید که خودشو بیافرینه! پل فلور
+
نوشته شده در 86/09/21توسط نون
... جوابی نیست؛ آنان اکنون با دروغ پیاله می زنند! ...
+
نوشته شده در 86/09/16توسط نون
کودک بودم من و پدر جوان بود و مادر جوان بود و سرو باغ۫ چه ی ما جوان بود و دخترانِ همسایه جوان بودند و اندوهِ من جوان بود و ناظم دبستانِ ما پیر بود و حرف ما را نمی فهمید و دبستان شکنجه خانه یِ خصوصی او بود!هفت ساله که شدیم، پایانِ هفته های هفت سنگ فرا رسید! هفت ساله که شدیم، ما ماندیمُ معلم هایی که ما را نمی فهمیدند، ناظم هایی که ما را نمی فهمیدند، مدیرهایی که ما را نمی فهمیدند و کتاب هایی که در آن ها حرفی از توپُ تابُ فرفره نبود! هفت ساله که شدیم، دیگر بچّه نبودیم، سرباز بودیم! سربازانِ بی خبری که خبردار در صفِ بی آخر انتظار می ایستادیمُ گوش به زنگِ صدای آقای مدیر داشتیم که از فوایدِ تعلیمُ تعلُمُ تنبیه می گفتُ تکیه کلامش همیشه سطری از شعر شاعری مکار بود: توانا بُوَد هر که دانا بُوَد... و هفت سالگی ختم تمام کودکی ما بود! و من بَدَم می آمَد از دروغ های درس تاریخ و بدم می آمد از حرف های آقای علوم! او ماه را -که رفیق خواب های من در مهتابی بود- قُلوه سنگی می دانست شناور در سیاهی آسمان و من بدم می آمد از درس ریاضی با آن همه اعدادُ علامت های بی سَرُتَه که نمی گذاشتند صدای گنجشک های آن سوی پنجره را بشنوم و بدم می آمد از درس نقّاشی که معلمش همیشه به من می خندیدُ هیچ وقت نمی پرسید چرا ماهی قرمزهایِ حوض آبی را با رنگِ سیاه نقاّاشی می کنم و از زنگ ورزش بدم می آمد با آن معلم معتادش که نمی گذاشت ما بازی کنیم و وادارمان می کرد با صدای سوتِ مسخره اش نَرمِش کنیم و ما عرق می ریختیمُ و خسته می شدیم و او دلش غنج می زدُ تُندتَر در سوتش میدَمید و ما از نفس می افتادیم و او می خندید و ما را عروسک های خیمه شب بازیِ خود می دید! او برادر هم خونِ هیتلِر بود! و من دبستان را دوست نمی داشتم و زنگِ تفریح چه کوتاه بود و قدِّ من چه کوتاه بود و دیوارهای دبستان چه بلند بودند و من دیوارها را دوست نمی داشتم! در غروب های جمعه که انگشتانِ من از نوشتنِ جریمه ورم می کردُ تیر می کشید، بر تابِ زنگ زده یِ کنج حیات می نشستمُ آرزو می کردم که پدربزرگ مرا تاب بدهد تا طعم ترکه های ناظم را از یاد بِبَرَم!امّا پدربزرگ کمر درد داشت و پدربزرگ حوصله نداشت و پدربزرگ مرا نمی دید و با صدایی که به قُلقُل قلیانش شبیه بود، می ایستاد، خم می شد، می نشست. می ایستاد، خم می شد، می نشست... و کَمَرش از این کار درد نمی گرفت! او مرا تاب نمی داد و تاب ساکن بود و پاهای من به زمین نمی رسید تا تاب بدهم خودم را، آرزوها وُ رویاها وُ اندوهم را وَ طعم جریمه های دبستان را از خاطر ببرم... و جمعه روز صامتِ گُنجشک ها بود... من نمی خواستم و نمی خواهم قَدّم از کمربندِ پدر بُلندتَر شَوَد! نمی خواستم و نمی خواهم هم قد شوم با ترکه های تر حوض لجن پوش دبستان! نمی خواستم و نمی خواهم توپم را با مدادُ کاغذ عوض کنم! نمی خواستم و نمی خواهم دوچرخه ام آن قدر کنج انبار خانه بماند تا کوچک شود برای پاهای بزرگِ من! نمی خواستم و نمی خواهم بادبادکِ از یادرفته ی مرا بادِ بی خبر از بام ِ خانه بدزدد! می خواهم بادبادکی بسازم با تمام روزنامه هایِ شهر! می خواهم دوچرخه یی بخرم با پس انداز همه ی عُمر! می خواهم قایق کاغذی ام را در جویِ آب رها کنم و از پی اش بدوم! می خواهم زنگِ تمام خانه های شهر را بزنم و بگریزم! می خواهم خواب ببینم که بیدارَم و تمام این خواستن ها از طراوتِ حضور توست! توپی که مرا به کودَکی ام می رسانی! و من دوستت می دارم در سرزمینِ گلُ بُلبُلُ کفتار، در سرزمین معلمانُ ناظمانُ مدیرانِ ترکه به دست، در سرزمین شاعرانُ عارفانُ دلقکانِ بزرگ! دوستت می دارم در تمام دقایقی که گزنده می گذرند! در تَک تَکِ نفس هایم و به هنگام تماشای همه ی زیبایی ها و نازیبایی ها! در کوچه و خیابان دوستت می دارم و در تمام اماکن عمومی و این به معجره می ماند، چرا که در سرزمینِ ما عاشقان خانه نشینند... "یغما گلرویی"
+
نوشته شده در 86/09/15توسط نون
"ریشه ی استعمار خارجی رو باید با سرکوب استثمار فرد به فرد (کتاب همسایه ها نوشته ی احمد محمود) وحشتناک قشنگه!
+
نوشته شده در 86/09/11توسط نون
_Why are you downhearted? You look lonely. _ And how lonely do I fell! _ I suppose You are involved with the invisible vein of colors _ Involved means In love _And imagine how lonely would the little fish feel Were it involved with the blueness of the infinite sea. _What sad delicate imagination! _Sadness is the hidden smile of plant look, A faint indication to the negation of the unity of objects . _Aren’t plants lucky to be enamored with light! The extended arm of light is on their shoulders. _Nay Unity is impossible. There is always a distance. … _چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی؟ _ چقدر هم تنها! _خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. _دچار یعنی عاشق. _ و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد. _ چه فکر نازک غمناکی! _و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است. و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست. _نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست. " سهراب سپهری"
+
نوشته شده در 86/09/09توسط نون
انسان بتَّر از حیوان است وقتی که حیوان است. *** که رودها تنها برای این هستند که به او آب برسانند. غلط نمیتواند به شکست تن در دهد صحیح اما میتواند. *** که خارها را ببیند آن هنگام که دیدگانش را ندارد تا گل را ببیند. رابیند رانات تاگور
+
نوشته شده در 86/09/02توسط نون
ته نشین شده ای! به تلنگری یکدست تر آلوده می شوی!
+
نوشته شده در 86/09/01توسط نون
|
ای-میل پیوندهای روزانه آرشیو موضوعات پیوندها |