|
بیست و پنجم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت
+
نوشته شده در 87/01/26توسط نون
خودخواهی آدمها ته ندارد...
+
نوشته شده در 87/01/26توسط نون
احساسم میگه حتما میتونم... عقلم میگه با تلاش تقریبا امکان پذیره... چند وقت پیش دوست خوبم پونه دعوتم کرده بود که بگم چه خصوصیاتی رو توی خودم میشناسم،اول اینجا عذرخواهی میکنم ازش که یه کم دیر شد.بعد هم اینکه اینم خصوصیات نسبتا بارز من: ۱-تو جزییات خیلی دقیق میشم. ۲-عاشق بازی کردن با بچه هام.دخمل-پسل و خوشمل و زشت بودنشم هیچ فرقی نداره. ۳-فوق العاده احساساتی و حساس(به معنی زودرنجی از بقیه یا حالا ناراحت و خوشحال شدن از ناراحتی و خوشحالی دیگران).البته به همین اندازه، خیلی زود فراموش میکنم اگه کسی در حقم بدی بکنه. ۴-عاشق کتاب از همه نوعش. ۵-عاشق طرح ورنگ و نقاشی و شعر و این صبتا. ۶-و خوب پول دوست هستم اما پول پرست نیستم. و خیلی چیزای دیگه...
+
نوشته شده در 87/01/23توسط نون
بعضی ها ذاتا دست و دلشان برای پول می لرزد... برای همین زیاد هم ناراحت نمی شوم وقتی که همه چیز را به پول میفروشند...
+
نوشته شده در 87/01/20توسط نون
گاهی هم تقصیر تو نیست اگه هدفات یکی یکی از بین میرن.. فقط نباید ترسید.. اگه نه شامل زمان میشی. پ.ن2: دانشگاه تغییری نکرده بود.
+
نوشته شده در 87/01/18توسط نون
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید! پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت. "دکتر علی شریعتی"
+
نوشته شده در 87/01/14توسط نون
بیراهه رفته بودم "حسین پناهی"
+
نوشته شده در 87/01/11توسط نون
کاش می شد گاهی هم زندگی کنیم..
+
نوشته شده در 87/01/09توسط نون
در من اینک کوهی، من به هنگام شکوفایی گلها در دشت، و صدا می زنم: " باز کن پنجره را، " باز کن پنجره را _ _ در بگشا! " که بهاران آمد! " که پرستو پرّ می شوید در چشمه ی نور. " که قناری می خواند، _ _می خواند آواز سرور. " که: "حمید مصدق" شاید خیلی وقت ها خیلی از ما از زندگی ناامید شده باشیم، با دیدن یه صحنه، یه اتفاق بد( و حتی گاهی خوب)، یا یه حرف ناحق... نمیدونم.. اما فکر نمی کنم کسی بتونه یا بخواد ادعا کنه که همیشه به زندگی امیدوار بوده یا تو زندگی همیشه خوش بین رفته جلو، چون از نظر من _البته_ این جور آدمها کاملا غیر عادی هستن! و به قول مارگوت بیکل هم، "حقیقت گرا نیز گاه به رویا گرفتار می آید." پ.ن۱: "جان شیفته" هم تموم شد.. یه کتاب کامل، از نظر احساسی، سیاسی،اجتماعی و توصیف چهره ی واقعی دنیا و جنگ و غیره از زبان یک زن(آنت) که بعد از فوت پدرش، قوانین زندگی بورژوازی رو میشکنه تا برطبق میل خودش زندگی کنه و بعد کاملا ناگهانی ثروتی که از پدرش به ارث برده رو از دست میده و متوجه میشه که یک خواهر ناتنی به اسم سیلوی داره...گذشته از متن لطیف و پر احساس داستان زندگی آنت، بخشهایی که به توصیف جنگ و بازی گردان های جنگ و صلح در دنیا پرداخته، واقعا جالب، جدید و خوندنی هستن.. "زوربای یونانی" رو شروع کردم از "نیکوس کازانتزاکیس"؛ البته فیلمش رو قبلا دیدم؛ اما خوب خوندن کتابش یه لطف دیگه داره... پ.ن۲: مسافرت خوبی بود،اما اون تصادفی که توی جاده دیدیم و اون آدمای بی گناه که به خاطر حماقت چند نفر دیگه کشته شدن..بقیه اش رو نگم بهتره،این نـدا آبغوره راه میندازه باز پ.ن۳: امان از این سریال های نورورزی و بازیگرای کیلوییشون از جمله "حامد کمیلی" پ.ن۴: "به به، به به، .." پ.ن۵: تولد یک سالگی وبلاگم مباااااااااالک
+
نوشته شده در 87/01/07توسط نون
|
ای-میل پیوندهای روزانه آرشیو موضوعات پیوندها |