
فقط آدمهای عقده ای نمی تونن دیگران رو آروم و شاد ببینن...
+
نوشته شده در 87/05/29توسط نون
|
بعضی خاطره ها حتی نیازی به ثبت کردن هم ندارن اینقدر که خوبن...
+
نوشته شده در 87/05/24توسط نون
|
+
نوشته شده در 87/05/21توسط نون

دارم توی پارک قدم میزنم و آهنگای مورد علاقم رو گوش میدم؛ به این فکر میکنم که خیلی وقته سری به خودم و احساساتم، افکارم، اهدافم، آدمای دور و برم و خیلی چیزهای دیگه نزدم؛ حتی شاید اگه واقع بینانه تر نگاه کنم خیلی وقته از واژه ای به نام "احساسات" فرار میکنم؛ اینکه چرا باید همچین "ترسی" یا همچین دیدگاهی پیدا کرده باشم رو نمیدونم اما ...
بگذریم..
آهنگ عوض شده...
هوا داره تاریک میشه...
سراغ چند تا از دوستام رو میگیرم و باز برمیگردم به زندگی بی هیاهوی "بی احساس" منظم و آروم و یه تابلوی ورود ممنوع نصب میکنم سر راه هر کسی که بخواد چیزی غیر از این بگه!!!(استبداد ایرانی جماعت میگه-> حرف، حرف منه)،اصلن زندگی همینه، و نه چیزی غیر از این..
دارم تو پارک قدم میزنم و آهنگای مورد علاقم رو گوش میدم...
پ.ن۱: در ادامه ی پست قبل باید بگم که:
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
"محمد علی بهمنی"
+
نوشته شده در 87/05/18توسط نون
|
مونده بود سر دلم بگم : "دلم واسه خیلیا تنگ شده ، به هیشکیم ربط نداره اصن!"
پ.ن۱: هااااای ، راحت شدم...
پ.ن۲: بهترم؟!
پ.ن۳: بازم حس تکرار دارم نسبت به روزهام. خیلی زوده نه؟!
+
نوشته شده در 87/05/15توسط نون
|
مثه همیشه گذاشتم پای نفهمیده حرف زدناش و سکوت کردم!
گاهی خیلی دلم میخواد آینده زودتر از موعد مقرر برای اینطور آدمها برسه!
اگه اول یه لحظه خودتونو بذارین جای بقیه بعد حرف بزنین هم بد نیست!
شاید منم از شرایطی که توش هستم زیاد راضی نیستم فقط برای بدتر نکردن اوضاعه اگه حرفی نمیزنم و تو سکوت صبر میکنم و تلاش! خوب که فکر میکنم میبینم حق با منه چون حرف زدن پیش آدمهایی که بی فکر حرف میزنن زیاد هم چیز جالبی نمیتونه باشه!
یه ده پونزده روزی چیزی نمینویسم ...
باید با خودم یه تصفیه حساب شخصی بکنم چون دیگه داره از این مثه همیشه برخورد کردنای خودم بدم میاد...
همین..
-> هایکو (صالحی)
-نوره
- تاریکیه
-نه، نوره
-نه، تاریکیه
-نه، نوره، غروبه!
-نه، تاریکیه،غروبه!
-آره، تاریکیه
پ.ن: این آخریه صد درصد من بودم. من یعنی "نون"...
+
نوشته شده در 87/05/09توسط نون
راهی نیست
جهان را باید
تنها در سه سطر ساده سرود.
برگرفته از کتاب "قمری غمخوار در شامگاه خزانی"
(هزار و یک هایکوی پارسی)
"سید علی صالحی"
پ.ن: طرح یارانه = کلاهی که برای ملت گشاد و برای دولت تنگ است!
+
نوشته شده در 87/05/07توسط نون
|
نون به نرخ روز خوردنم حدی داره به خدا!!
پ.ن۱: از امروز صبح به مدت 24 ساعت آب قطعه و دو بار هم به مدت 3 ساعت و 2ساعت برقمون رفته... چرا راضی نباشم از این مملکت؟
پ.ن۲: پانوشت ۱ هیچ ربطی به متن اصلی نداره ها.
+
نوشته شده در 87/05/06توسط نون
|
میگفت میدونی نون؟ از اینکه قدم بلند نیست یا پولدار نیستم یا حتی اینکه خدا به من زیبایی نداده ناراحت نیستم؛ حتی از اینکه اون رفته ناراحت نیستم! فقط از این ناراحتم که اشتباه از من نبود!!!
بهش گفتم این قاعده ی زندگیه که دلت برای هرکی بیشتر تنگ میشه کمتر سراغت رو میگیره...
پ.ن۱: دوست جونم که اینجارو نمیخونی من دلم برات تنگ شده بود امروز و نذاشتی باهات حرف بزنم ها...
پ.ن۲: دلِ تنگم گرفته...
پ.ن۳: فراگرد = Process
+
نوشته شده در 87/05/05توسط نون
من میمیرم واسه اینکه وقتی دلم از دست کسی یا خودم گرفته، یه کی مثه محسن نامجو با یه صدای ملایم تو آهنگ ترنج جای من تو گوشم با صدای بلند فریاد بزنه....
پ.ن:-> سید علی صالحی
+
نوشته شده در 87/05/03توسط نون
|
این کاریکاتور رو دیدم یاد یکی از استادای دانشگاهمون افتادم که حاضر نبود با وجود سن بالا به هیچ عنوان کرسی استادی رو ترک کنه و شونصد و بیست و پنج بار میگفت Compable?!!! تا یه بار بتونه بگه Compatible...
پ.ن۱: درست از همون جایی که انتظار نداری کارا شروع میکنه به درست شدن...
پ.ن۲: به نظر شما "فراگرد" ترجمه ی چه کلمه ای بوده؟!! که آقای "دکتر علی رضاییان" در هر صفحه از کتاب "مدیریت رفتار سازمانی" خودشو منو با اون خفه کرده؟!!! اصلا "فراگرد" یعنی چــــی؟!!!
+
نوشته شده در 87/05/02توسط نون
|