حقیقت دارد تو را دوست دارم در این باران می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم لبخند تو را در باران می خواستم می خواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم دوباره متولد شوم دنیا را ببینم رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم دوباره در آینه نگاه کنم ندانم پیراهن دارم کلمات دیروز را امروز نگویم خانه را برای تو آماده کنم برای تو یک چمدان بخرم تو معنی سفر را از من بپرسی لغات تازه را از دریا صید کنم لغات را شستشو دهم و آنقدر بمیرم تا زنده شوم
تمام هفته یه سری موضوع جمع کرده بودم که بنویسمشون الان که نشستم برای نوشتن پاک یادم رفته... گاهی هم باید چشم انتظار بعضی آرزوها و خواسته هامون بمونیم که بدونیم نه، یه خدایی هم هست. دلم یه چیزایی رو وحشتناک میخواد اما معتقد هم شدم که داشتنشون تلاش میخواد..
پ.ن1: یکی نبود بگه من اگه دنبال پول بودم الان رو این صندلی نشسته بودم آخه؟؟؟ پ.ن2: دلم خوشه حداقل اگه تو نبودی من که بودم که...
سی چه – دوشیزه یی که به زیبایی شهره بود – بیمار و بستری شد. میگفتند بیماری قلب دارد، خود از این سبب بود که او را در همه حال دست بر سینه نهاده و ابروها در هم کشیده می دیدند. اما این هردو به جلوه یِ زیبایی رخسارش بسی می افزود. هم در آن کوی دختری زشت روی نیز بود که گمان می برد زیبایی دل انگیز سی چه از آن است که دست بر سینه می گذارد و ابروها به هم درمی کشد. بر اثر پنداری چنین نادرست، از آن پس همه گاه دست ها بر سینه می نهاد و ابروان پُرموی سیاه به هم در می کشید. _ شیوه ی زشتی که از آنچه بود زشت ترش باز می نمود و پراکنده گان دور و برش را پراکنده تر می کرد!
دفتر سوم : ترجمه ی قصه و داستان های کوتاه افسانه های کوچک چینی مجموعه آثار احمد شاملو
یکی نیست بگه مجبورین تقلید کنیـــــــن؟؟؟!!
پ.ن۱: تولد بابایی هم مبارک... پ.ن۲: هنوز پاییز نیومده اولین بارون پاییز اومد! پ.ن۳: امان از این مهمون بازیای ماه رمضونی...
دلم میخواد یه کافه داشته باشم اون سر دنیا؛ با کلی رنگ و قلم مو و چندتا هم بوم نقاشی تو همون کافه ی اون سر دنیا.. و بعد دیگه فقط هی زندگی کنم؛ مهم هم نیست حتی اگه هیچ کس نیاد توش یا قشنگ نباشه... همین...
پ.ن: چند وقته رفتم تو خطِّ کاریکاتور کشیدن.. البته فعلا دارم تمرین میکنم، شاید یه روزی خودم هم بتونم کاریکاتور بکشم. ایـن اصلشه، اینـم کار منه!
از "عزیز نسین" کم خونده بودم... این مریضی ِ ناگهانی ِ چند روزه باعث شد بیشتر با نوشته های اون و سبک گرم و صمیمی و روانش (به اصطلاح خودمون کوچه بازاریش) آشنا بشم.توصیه میکنم "دفتر سوم" شاملو که ترجمه ی داستان های کوتاه از نویسنده های معروف خارجی هستش رو بخونین...
پ.ن1: همچین دلم میخواست ازش بپرسم آدم هم اینقدر سر خود معطل؟!!! پ.ن2:چرا آدم دقیقا وقتی مریضه(یا آنفولانزای مرغیه یا تب افغانی به تشخیص دوستان گرامی) دلش همه چیزایی که براش بده رو میخواد؟البته بماند که من کلن شیکموهم.... پ.ن۳:غزل بزرگ (احمد شاملو)