تبليغاتX
رُپ رُپه

یاد خاطرات دانشگاه افتادم.اون روزا که تازه من و مل مل با لو لو و سارا آشنا شده بودیم؛ روزای یکشنبه و سه شنبه ی ترم مهر که همه تا ساعت 5.5 کلاس داشتیم ؛ یاد اون روز که بعد از کلاس من داشتم با یکی از بچه های دانشگاه داشتیم حرف میزدیم و اونا هی از ما عکس گرفتن و گفتن باید حق السکوت بدم تا نزنن تو برد. یادش به خیر! لولو یادته دم کلاس منصوریانفر ازش ایــن عکسه رو گرفتی؟ عجب روزایی بود... داشتم عکسا رو نگاه میکردم....هوارتاااااااااااا دلم برای همتون تنگولیده...بگذریم که دعواهاشو شما کردین حرفاش پشت سر من زده شد! آخرشم من نفهمیدم کی پشت سر من چی گفت؟

پ.ن: "در قند هندوانه" هم تموم شد... خیلی وقت بود کتاب نخونده بودم. چسبید!


+ نوشته شده در 87/08/30توسط نون |


یک وضعیت فوق العاده:

مادر خانواده : مسافرت
پدر خانواده: ماموریت
نتیجه -> فرزندان تنبل خانواده از گشنگی هلاک میشوند!


پ.ن:اگه صبح از خونه زده باشی بیرون و وسط راه ببینی مقنعه ات رو پشت و رو پوشیدی چه کار میکنی؟

+ نوشته شده در 87/08/28توسط نون |


از پذیرفتن،
چهره روشنی می گیرد؛
از امتناع،
زیبایی.

"رنه شار"

+ نوشته شده در 87/08/27توسط نون |


منتظر یه هدیه ی خیلی بزرگم! یه هدیه ی خیلی شاد و خیلی عزیز و خیلی بزرگ! که مطمینم فقط کافیه دستامو دراز کنم و چشامو ببندم تا بذارن کف دستم! میرم دستامو دراز کنم!(مثه بچه احمقا به نظر میام نه؟! مهم نیست!)


پ.ن: زیباترین، بامفهوم ترین، دقیق ترین و آرامش دهنده ترین نوع
Error در امر برنامه نویسی بدون شک متعلق به زبان جاوا اسکریپته! به خصوص اگر شما شونصدتا فایل جاوا اسکریپت خارجی هم در صفحه ی اصلی لینک شده باشه!!!شبا خواب Error میبینم.دقیقا سه روز تمام با این Error رو به رو بودم->Object Expected!

+ نوشته شده در 87/08/26توسط نون |


اگه قرار باشه فقط  یه کتاب برای روز کتاب و کتاب خوانی معرفی کنم ، فقط "جان شیفته" رو پیشنهاد میدم.

+ نوشته شده در 87/08/23توسط نون


برای همینه که کمتر از عالی رو قبول نمی کنم.

پ.ن: هیچ فکر نمی کردم اینقدر زود به جواب برسه! دارم از خودم میپرسم خواسته ی بعدیم چیه؟ باور کنین کار سختیه دونستنش!!!

+ نوشته شده در 87/08/22توسط نون |


گاهی یه ایمل تو اوج ناراحتی چقدر آدم رو خوشحال میکنه و گاهی هم برعکس!
عجیب نیست؟
هنوز هم قدیمی ترها با تو همزبان ترند!!!
درست شبیه آن صحنه از کافه پیانو که فرهاد (؟ اسم ها چه زود فراموشم میشوند اما خاطرات نه!)سیگار کشیدن زنش را طاقت نیاورد اما شیوه ی دزدیدن آن دیگری در سیگار را لوند و عاشقانه و ماهرانه و دوست داشتنی میدانست! و به نقل از خودش "درست همانطور که باید باشد!!"
عجیب نیست؟
در حسرت آن لحظه مانده بود که یا فرهاد با او همزبان شود یا او برای فرهاد آن دیگری همزبان!!!!
حالا تو بگو حسرت دست های کشیده و ناخن های مانیکور به دل فرهاد میماند بهتر بود یا حسرت یک همزبان؟؟؟

پ.ن: دوست قدیمی برای شروع تازه و سریعت خوشحالم. همیشه به این خصوصیت های عجیبت حسودیم شده. همونهایی که تا وقتش نرسه رو نمیکنی!

+ نوشته شده در 87/08/21توسط نون


گزینه ی درست را از داخل پرانتز انتخاب کنید:

خیلی زود بر (می _ نمی) گردم.

+ نوشته شده در 87/08/09توسط نون |


امیدوارم چاقو نباشم!

 

روز سختی نبود اما دلگیر بود...
حتما مال بارونای پاییزیه!
چه میدونم! هر روزم که تولد و عروسی نیست آخه!
خودمو چه قشنگ گول میزنم!

+ نوشته شده در 87/08/07توسط نون


هنوزم فقط بزرگترای فامیلن که میتونن خیلی راحت همه رو دور هم جمع کنن.


پ.ن: خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت این چند روز تعطیلی...

+ نوشته شده در 87/08/05توسط نون |


دیدین آدم تو کل سال هیچ جا دعوت نمیشه بعد یهو تو یه هفته شونصد جا دعوت میشه؟ ایــــــــــــــــــــــــــش اینقدر حرصم میگیره... به قول یه دوستی لجَّمو در میاره...

پ.ن۱:به این نتیجه رسیدم که وقتی ویندوز عوض میکنم، موقع کار با کامپیوتر عادتهای رفتاریم هم عوض میشه!!!
پ.ن۲:اگه منم میخواستم اینقدر خسیس باشم چند نفری حتما الان کلا یا بیسواد بودن یا ... ! چیزی نگم بهتره!!!
پ.ن۳:توفیق اجباری رو هم چشیدیم!!!
پ.ن۴:خیلی جالبه که آدم اسم کلی گُل رو از یه نفر یاد بگیره و بعد خیلی ناگهانی دیگه اون یه نفر رو نبینه!!! تو راست میگفتی گل "آهاری" تو پاییزم درمیاد! یعنی تو الان کجایی؟ اون سر دنیا؟

                                  Zinnia

+ نوشته شده در 87/08/01توسط نون |