تبليغاتX
رُپ رُپه

                                   وقتی همه خوابیم - مژده شمسایی

بعد از ظهر خوبی بود. بعد از مدت ها با شکوفه رفتیم سینما؛ "وقتی همه خوابیم" بهرام بیضایی نیازی به تعریف و من یا دیگری برای دیدن ندارد که نشستن پای چنین فیلم هایی نیازمند فرهنگ و دید خاصی نسبت به هنر، جامعه، صنعت سینما و درک نسبی از واقعیت های زندگی است . تعداد تماشاچی ها خود حاکی از واقعیت تلخی است که در متن و بطن خود فیلم نیز به آن اشاره دارد... سینما تقریبا خلوت خلوت است فقط سه ردیف و نصفی پر شده است آن هم در سانسی که باید پرجمعیت ترین سانس سینما باشد.  فیلم تقریبا هیچ نقطه ای از زندگی را نادیده نگذاشته است. از گذر سریع زمان و سکانس های خاص نمایش تغییر روز و شب تا اتفاقات کوچک و بزرگی که روزانه در کنار ما رخ میدهد و بی تفاوت میگذریم. بازیگری ها عالی بود حتی حسام نواب صفوی که ازش انتظار زیادی جز خوش قیافه بودن نداشتم ، بدهنرپیشه بودن(نقش تازه هنرپیشه شدن) را عالی بازی کرده بود البه مژده شمسایی بهترین بود. راضی ام از کارگردانی که بعد از سالها من رو با سینما آشتی داد و ثابت کرد هنوز کسی هست که زندگی واقعی رو برای گیشه فیلم میکنه نه قیافه و درآمد را ! حتی اگر تمام گیشه ها خالی بمانند... گذشته از سناریو های خاص بهرام بیضایی چیز جدیدی که در فیلم به چشم میخورد تکرار جملات خاص و با مفهوم در صحنه های مختلف فیلم و همچنان زن محوری بودن فیلم بود که توجه من رو خیلی خیلی به خودش جلب کردم....در کل حاضرم یک بار دیگه هم برم فیلم رو ببینم...

 

پ.ن: عاشق فیلم شدم و البته عاشق حسام نواب صفوی و چشماش هم بودم از قبل 

+ نوشته شده در 88/02/28توسط نون |


Best International Photography Contest Awards

ارزش دیدن داره واقعا

+ نوشته شده در 88/02/24توسط نون


Moon and Lantern... 


                                    گفتم تاریک است
                                       چراغ بیاور
                                    گفت : مـــاه ... !

 

                                                 سید علی  صالحی
                                                  هزار و یـک هایکـــو

+ نوشته شده در 88/02/22توسط نون


تو فکر اینم در اینجا رو ببندم یه دات کام ناشناس بزنم!
گفتم زودتر بگم بعدا کسی شاکی نشه چرا بی خداحافظی رفتیم!
البته اینجا رو واقعا دوست دارم شاید نبستمش....
تمپلیتش داره طراحی میشه... عاشقش شدم از همین الان...سورمه ای-خاکی...

+ نوشته شده در 88/02/20توسط نون |


شدم آش نخورده و دهن سوخته! این سه روز من به چه چیزایی فکر میکردم اون چه چیزایی برداشت کرده بود!!!! برای همینه که میگم از حدس و گمان متنفرم!!!! خیلی تلاش کردم دهنم 6 متر باز نشه از تعجب! خودش بریده بود و دوخته بود و زور و زور میخواسته تنم کنه بعدا فهمیده انگار برای لباس پوشیدن منم باید باشم این یکی زورکی نمیشه!!!! به چشم که دید تنگه کاسهه رو زد تو سر من شکست گفت بعدا کوزشم میاره که بشکنه!!!

پ.ن1: یک خط هم نتونستم کد بنویسم! ذهنم داغونــــــــــــــــــــه! شاید از داغونم اون طرف تر! شایدم اعصابمه نمیدونم!
پ.ن۲: اعتماد به نفس
(با لحن فحش بخونینش!)

+ نوشته شده در 88/02/15توسط نون |


"ایران مثل گلستانی از آنفولانزای خوکی جهانی بر کنار مونده!"
(شیطونیم گل کرده آخرشم سرمو به باد میده این شیطونیا)


پ.ن۱:نصفه اومد! نصفه ناراحت شدم!
پ.ن۲:از چیزی که بدم میاد حدس و گمان و بلاتکلیفی و سردرگمیه!
پ.ن۳:این یه قانونه که روزایی که میخندم و کار میکنم کار بیشتر، بهتر، سریعتر و با کیفیت تر پیش میره!
پ.ن۴:تغییر سطح خیلی سخته؛ به خصوص اگه سقوط باشه نه صعود!

+ نوشته شده در 88/02/14توسط نون |


Light On - David Cook
...
And you don’t know how bad it feels
To leave the only one that I have ever believed in
...

+ نوشته شده در 88/02/13توسط نون |


از استدلالش میشد نتیجه گرفت که فقط اونایی که خونشون گاراژ داره آدمهای موفقیند!

پ.ن1: بعضی ها ظرفیت شوخیشون از منفی هم منفی تره! هر چی من ساکت موندم و صبر کردم که چیزی نگم اصرار کرد! وقتی به شوخی حرفم رو زدم ساکت شد و هیچی نگفت! وقتی هم من میدونم ناراحت میشی هم تو چرا اصرار میکنی حرف بزنم خوب؟! بهتر نیست همون حرف زور بزنی منم گوش بدم؟!!!!!

پ.ن2: راست میگه خوب حداقلش اینه میدونم بدتر از این برای من وجود نداره!
پ.ن3: زندگی داره تکرار میشه. یعنی باز نوبت سختیه؟! نمیدونم اما هرچی هست بدتر از این نمیشه! روز گندییییییییییی بود!

+ نوشته شده در 88/02/13توسط نون |


آرزوهام زیاد دوووووووووووور نیستن...


پ.ن۱: از تغییرات نمیترسم. اما خیلی دیر برام  اتفاق میافته.
پ.ن۲: خوشحالم که دندونام درست شده....
پ.ن۳: بعضی خاطره ها تا ابد موندگار میشه حتی اگه از این شهر بری!

+ نوشته شده در 88/02/07توسط نون |


زمان : ساعت دو بعدازظهر پنجشنبه سوم اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت

مکان : کوچه "ب..." «در حال برگشتن به خونه از سر کار»


صحنه : نون، خسته و کوفته ، داره برمیگرده خونه؛ اصلا تو باغ این دنیا نیست؛ غرق در افکار خودشه که یه دفعه :
_ سلام خانوم، من از صدا و سیمای اصفهان مزاحمتون میشم، میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.

نون(در حالی که داره قند تو دلش آب میشه) _ خواهش میکنم بفرمایین.
_ صدا و سیمای اصفهان تصمیم داره تعدادی بازیگر و مجری استخدام کنه و اونارو به منظور حرفه ای کردن سطح کار خودش آموزش هم بده. ما مامور هستیم از بین رهگذران به صورت تصادفی کسانی رو انتخاب و به مرکز پژوهشی صدا و سیما معرفی کنیم. شما نمین موردی هستید که انتخاب شدید (نیش من تا بناگوشم باز شد).میتونم لطفا اسمتون رو بپرسم.
نون (با جدیت)_از انتخابتون ممنونم اما من دوست ندارم در زمینه ی بازیگری یا مجری گری فعالیت کنم.
_ مشکلی نداره شما هر زمانی که خواستید میتونید از این کار انصراف بدین.
نون_ من همین الان انصراف میدم.

_ شما تلویزیون زیاد نگاه میکنید؟
نون(بی حوصله و خسته و کوفته)_ خوب بله چطور مگه؟

_ داخلی یا خارجی؟

نون(ای بابا!) _ هر دو!
_ بسیار خوب پس باید بدونید صدا و سیما رسانه ی بسیار مهم و قوی ای هست. من به شما پیشنهاد میدم ارزش تجربه کردن رو داره!
نون _ حرف شما کاملا صحیحه اما من شغل فعلی خودم رو دوست دارم و قصد معروف شدن رو هم ندارم.
_ جالبه شما اولین نفری هستید که حاضر به همکاری نیستید.
نون(توی دلم گفتم چون صدا و سیمای ایران همکاری کردن نداره !!)_ به هر حال از انتخاب شما ممنونم. با اجازه !

+ نوشته شده در 88/02/03توسط نون |