|
سید علی صالحی
+
نوشته شده در 88/02/22توسط نون
هنوزم نشانی های صالحی قلبم رو تکون میده: آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از سر ِ همان صبح ِ آسوده + نوشته شده در 87/12/16توسط نون |
+ نوشته شده در 87/11/21توسط نون |
از پذیرفتن، + نوشته شده در 87/08/27توسط نون |
حالا که آمده ای
+
نوشته شده در 87/04/31توسط نون
...
+
نوشته شده در 87/04/11توسط نون
از خود به خود و از خود به دیگری و از خانه به خانه و از شهر به شهر و از کشور به کشور رجوع میکنم. در پی آزادی در آزادگاه اندیشه ام و افسوس که این مفهوم بلند فقط در غالب لغتی پیچیده شده است. قفس من ، تن من و زندانم خانه ام و زندانم شهرم و زندانم کشورم و زندانم جهانم و آزادیم مرگم. + نوشته شده در 87/03/11توسط نون |
بیراهه رفته بودم "حسین پناهی"
+
نوشته شده در 87/01/11توسط نون
باید اِستاد و فرود آمد
+
نوشته شده در 86/11/25توسط نون
« _ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت
+
نوشته شده در 86/11/11توسط نون
با ما گفته بودند:
+
نوشته شده در 86/11/09توسط نون
" فریادی و دیگر هیچ ..She lived in a furnished room. There is this difference between a furnished room and a boarding-house. In a furnished room, other people do not know it when you
+
نوشته شده در 86/11/04توسط نون
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
+
نوشته شده در 86/11/02توسط نون
شبنم و برگ ها یخ زده است و
+
نوشته شده در 86/10/28توسط نون
درخت هر چه سالخورده تر باشد نوشته ی «مارگوت بیکل» پ.ن:"لولو جونم" تفلدت مبالک
+
نوشته شده در 86/10/27توسط نون
میدانی؟
+
نوشته شده در 86/10/14توسط نون
(برای سالگرد خاله زری عزیزم) ...
+
نوشته شده در 86/10/13توسط نون
تند تند شروع میکنه به حرف زدن، شاعرای زیادی رو اسم میبره و میگه که اینقدر شعراشون رو خونده که از حفظ شده! نگاهش میکنم دو تا شعر تو دستمه، میگم: _ "پُل فلور " رو میشناسی؟ _ آره،از همه بیشتر دوستش دارم! میپرسم: _ چرا؟ کمی نگاهم میکنه و میگه: _چرا؟!!! خوب معلومه که هر کسی شعرای اونو دوست داره! خیلی قشنگ مینویسه! میدونی قلمش خیلی خاصه!!! _ آره، راست میگن! شعر خودمو میدم بهش و میگم: _ این یکی از شعراشه خیلی دوستش داشتم نوشتمش که بزنم تو وبلاگم! تند تند میخونه و میگه: _وای آره، اینو قبلن هم خوندم، واقعا معرکه ست تو چند جمله تمام حرفش رو میزنه! از تعجب دارم شاخ در میارم. میگم : _اوهوم، واقعا شاهکاره! بعد شعر "پُل فلور" رو میدم دستش و میگم : _اینو خودم نوشتم ببین چطوره... یه نگاهی میکنه، چند بار میخونه و آخرش میگه: _بی تعارف بگم؟میگم:آره، بی تعارف بی تعارف..میگه: میدونی؟خیلی گنگه! نمیفهمم چی میگه...شایدم چون نمیدونم راجع به چی میخواستی حرف بزنی اینطوریه... _آره،آره،چند نفر دیگه هم همین نظرو داشتن... وقتی میره با خودم فکر میکنم وقتی نمیدونی "پُل فلور" کیه، مگه مجبوری نظر بدی؟!!! نظام خلقت خدای عالم آفرینشو از یه دونه سیب شروع کرد، بعد درختو آفرید و آخر سر آدمو.همیشه میوه اول میاد.همیشه میگیم "سیبِ بابا آدم". خدا همون جور که پشت کله شو می خاروند پیش از این که دلو بیافرینه احساساتو آفرید:"گاس می باس این جوری شروع کنم: اوّل دل حوّارو، بعد از اون عهد و وفارو." خدا چند تا کشتی آفرید بعد توفانو و دست آخر آبو. اما پیش از همه آبِ حیاتو آفرید که نوح می باس از اون بچشه، آخه الواح مقدس، پیش از اون که نوشته شن، این جوری گفتن. اما خدا خوشگلکی رو که من دوست دارم حتی پیش از اون آفرید که خودشو بیافرینه! پل فلور
+
نوشته شده در 86/09/21توسط نون
... جوابی نیست؛ آنان اکنون با دروغ پیاله می زنند! ...
+
نوشته شده در 86/09/16توسط نون
_Why are you downhearted? You look lonely. _ And how lonely do I fell! _ I suppose You are involved with the invisible vein of colors _ Involved means In love _And imagine how lonely would the little fish feel Were it involved with the blueness of the infinite sea. _What sad delicate imagination! _Sadness is the hidden smile of plant look, A faint indication to the negation of the unity of objects . _Aren’t plants lucky to be enamored with light! The extended arm of light is on their shoulders. _Nay Unity is impossible. There is always a distance. … _چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی؟ _ چقدر هم تنها! _خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. _دچار یعنی عاشق. _ و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد. _ چه فکر نازک غمناکی! _و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است. و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست. _نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست. " سهراب سپهری"
+
نوشته شده در 86/09/09توسط نون
انسان بتَّر از حیوان است وقتی که حیوان است. *** که رودها تنها برای این هستند که به او آب برسانند. غلط نمیتواند به شکست تن در دهد صحیح اما میتواند. *** که خارها را ببیند آن هنگام که دیدگانش را ندارد تا گل را ببیند. رابیند رانات تاگور
+
نوشته شده در 86/09/02توسط نون
...هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی...
+
نوشته شده در 86/08/22توسط نون
همیشه همان... اندوه همان: تیری به جگر در نشسته تا سوفار. تسلایِ خاطر همان: مرثیه ﺋﻰ ساز کردن. _ غم همان و غم واژه همان نام ِ صاحبْ مرثیه دیگر. □ همیشه همان شگرد همان شب همان و ظلمت همان تا "چراغ" هم چنان نمادِ امید بماند. راه همان و از راه ماند همان، تا چون به لفظِ "سوار" رسی مخاطب پندارد نجات دهنده ﺋﻰ در راه است. و چنین است و بود که کتابِ لغت نیز به بازجویان سپرده شد تا هر واژه را که معناﺋﻰ داشت به بند کشند و واژگانِ بی آر ِش را به شاعران بگذارند. و واژه ها به گنه کار و بی گناه تقسیم شد، به آزاده و بی معنی سیاسی و بی معنی نمادین و بی معنی ناروا و بی معنی. _ و شاعران از بی آر ِش ترین ِ الفاظ چندان گناه واژه تراشیدند که بازجویانِ به تنگ آمده شیوه دیگر کردند، و از آن پس، به یک باره سخن گفتن نفس ِ جنایت شد. احمـــد شاملـــو
+
نوشته شده در 86/07/23توسط نون
عاشق این آهنگ شدم: به من مومن نگو وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم به من که این همه از رستگاری فقط دم میزدم عاشق نبودم یه عمری از دلم ترسیدمُ دم آخر من و دیوونه کرده حالا میترسم این دیوونه حالی یه روز از من جدا شه برنگرده
+
نوشته شده در 86/07/20توسط نون
انگشتانت پرندگان را مانَد همه چیز به پرواز در می آید. "لنگستون هیوز"
+
نوشته شده در 86/06/26توسط نون
... چون با خود خالی ماندم تصویر ِ عظیم ِ غیاب اش را پیش ِ نگاه نهادم و ابر و ابرینه یِ زمستانی یِ تمامتِ عمر یک جا در جان ام به هم در فشرد هر چند که بی مرزینگی یِ دریایِ اشک نیز مرا به زدودنِ تلخی یِ درد مددی نکرد. ...
+
نوشته شده در 86/06/04توسط نون
زیر این چتر کوچک هنوز هم از گریه هام خیس میشوم. دستهای تو بهتر، باران را، رام میکرد. بی وقت میرسد این بار هم و طعم گس اش همه چیز را کلافه میکند. من دلواپس ام... اما خوشحالم که این یکی را نمیشود پست کرد! پروانه میگیرم به جای کبوتر!نامه ام مثل پر سبک است، ذهنم مثل قفل سنگین...با پروانه هم بدستت میرسد! بوسه را از خط سوم بردار! پروانه را آزادم اش کن!
+
نوشته شده در 86/04/28توسط نون
التماست نمی کنم هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید تنها می نویسم بیا بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر نگاه کن ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتی پیش این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم حال هم به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم بارش قطره یی ار ابر بارانی نگاهم کافی ست تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی اما تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین بیا و امشب را بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش مگر چه می شود یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟ ها؟ چه می شود "یغما گلرویی"
+
نوشته شده در 86/04/15توسط نون
در سکوت
+
نوشته شده در 86/04/11توسط نون
وسعت دلتنگیم آنقدر نبود که باران چشمهام، آسمان بام خانه ات را ابری کند. لعنت به این فصل که فقط گرمای عشقم را نشان میدهد. نه اوج اندوه نگاهم را
+
نوشته شده در 86/04/08توسط نون
تونیستی که بیبنی چگونه دور از تو "فریدون مشیری"
+
نوشته شده در 86/04/07توسط نون
قهوه رو ریخ تو فنجون شیر رو ریخ رو قهوه قندو انداخت تو شیر قهوه با قاشق چایی خوری همش زد شیر قهوه رو خورد و فنجونو گذاشت بی این که به من چیزی بگه، سیگاری چاق کرد دودشو حلقه حلقه بیرون داد خاکسترشو تکوند تو زیر سیگاری بی این که به من نگاه کنه، پا شد کلاشو گذاش سرش بارونی شو تنش کرد چون که داشت می بارید و زیر بارون از خونه رفت بی یک کلمه حرف بی یه نگاه. من سرمو گرفتم تو دستام و اشکام سرازیر شد. "ژاک پره ور" فدریکو گارسیا لورکا به ترجمه ی یغما
+
نوشته شده در 86/04/05توسط نون
پیاده بر متن آبی آسمان راه رفتن سادگی ِ ابر بودن میخواهد. آبی من هم، اگر بغض دلتنگی اش نبود، تشنه ی این همه باریدن نمی ماند؛ خورشید آبی سادگی هایت که نه! _ اما مهتابی خواهم بود، برای همه شب های آوار شدن خاطرات بر شانه های خسته ی انتظارت.
+
نوشته شده در 86/04/01توسط نون
در هم بر هم ، نشستم روبه روی دیوار! با اخم که به آسمون نگاه میکنم یه رنگ دیگه ست! دفترم تموم شده ... اگه نه یه شعر دیگه هم برات مینوشتم تا مثه بقیه ی شعرام نخونده بمونه! اینجا گاهی نوشتن ممنوع میشه! گاهی قلم نیست! گاهی دفتر! این سه تا رو میشه تا صبح غزل خوند به جاش! اما وای به روزی که تـــو نباشی!!!... آره ! دفترم تموم شده... اگـــــه نه .....
+
نوشته شده در 86/03/27توسط نون
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را _ به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی را چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سخوت و مهربانی را _ نثار من میکرد دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین ِ شمال و در جنوب ترین ِ جنوب همیشه در همه جا _ آه با که بتوان گفت که بود با من و _ پیوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی... _ دگر کافی ست "حمیـــد مصـــدق"
+
نوشته شده در 86/03/26توسط نون
من باهارم تو زمین من زمین ام تو درخت من درخت ام تو باهار، ناز ِ انگشتایِ بارونِ تو باغ ام می کنه میون جنگلا تاق ام می کنه. تو بزرگی مثِ شب. اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثِ شب. خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو. تازه، وقتی بره مهتاب و هنوز شبِ تنها باید راهِ دوری بره تا دم ِ دروازه یِ روز _ مثِ شب گود و بزرگی مثِ شب. تازه روزم که بیاد تو تمیزی مثِ شب نم مثِ صبح. تو مثِ مخمل ِ ابری مثِ بویِ علفی مثِ اون ململ ِ مه نازکی: اون ململ ِ مه که رو عطر ِ علفا، مثل ِ بلاتکلیفی هاج و واج مونده مردد میونِ موندن و رفتن میون مرگ و حیات. مثِ برفایی تو. تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه مثِ اون قله یِ مغرور و بلندی که به ابرایِ سیاهی و به بادایِ بدی می خندی... من باهارم تو زمین من زمین ام تو درخت من درخت ام تو باهار، ناز ِ انگشتایِ بارونِ تو باغ ام می کنه میون جنگلا تاق ام می کنه. "احمـــو شاملـــو"
+
نوشته شده در 86/03/24توسط نون
جایی میان هیچ یک لحظه پلک میزنم؛ همه ی ثانیه های تلخ شده را با بی میلی فرو میدهم. شاید فقط اسمش بغض نباشد! آرزوهایم را با خود برده ای فریادم بیهوده بود "دوست داشتن" را بر زبان آورده بودم "دانستنت" غروری شد در برابرم تا بی صدا در خود بشکنم؛ از سایه نمیتوان آفتاب بود خورشید بودن، ذات نور میخواهد! هر چه هم بگویی "خورشید بانو" باور نمیکنم با این همه دلتنگی آزار دهنده، من ، بی نهایتم، شبم!
+
نوشته شده در 86/03/23توسط نون
وسعت دلتنگیم را از پشت بزرگترین پنجره ی دنیا هم نمیتوان تمام رخ دید! قدیم ترین کتاب خاطراتمان را دیشب، کنار تو ورق زدم ؛ کنار هر ردپای اشتباهم ، یک لحظه بر کودک بودنم خندیدم. آدمک های پیشین رنگ می بازند ؛ صورتک ها کنار میروند ؛ در خانه ی قلب های بی قرار و کوچکمان، دلتنگی میمیرد! من میمانم ، تــــــو و "دوستت دارم" ی تا ابـــــد!
+
نوشته شده در 86/03/22توسط نون
قرارمان نبود من هر شب ستاره بشمارم تو از سفرهای طولانی برنگردی! البته میدانم تقصیر تو نیست گاهی چیزی شبیه پرنده از آسمان چشمهایت میگذرد و من یادم می رود تا کجای بی نهایت شمرده ام. هزار ثانیه ی بی قرار دیگر هم اگر باید باشد، صبر میکنم در حاشیه می نشینم همین دو سه واژه ی ساده هم از تو برای خاطرخواهی یک عمر بس است به گمانم از انتهای راهرو صدایی آمد نه! هنوز برنگشته ای...
+
نوشته شده در 86/03/20توسط نون
"دوستت دارم" تنها رو توی هوا هم بنویسی میشه خوندش! اینو امروز تو به من یاد دادی! دو قدم اون طرف تر از خداحافظی، از غم پنهون لحظه های دلتنگی زدم زیر خنده!! مهم نیست، من، امروز، زیر همین آبی آسمون آروم، بی خیال، بی دردسر همه ی سنگفرشا رو برای دیدن خیلی خلوت خودمون قدم زدم؛ وقتی که رسیدم از چشمات فهمیدم تو هم منتظر بودی ...
+
نوشته شده در 86/03/18توسط نون
آبشار ِ تکرار ِ زمان
+
نوشته شده در 86/03/11توسط نون
باران نیامد اما همین لالایی آرام آب زیر گوشم از غمی میخواند که در هیاهوی خنده هام گم میشد. دلم میخواست پاورچین پاورچین زیر سایه ی بلندای نگاهت تا انتهای خلوت و سکوتمان برویم؛ اینجا پنجره ها همه بسته زیر نگاه سنگین یک عده آدمی هی کنار صبر و حوصله فقط نگاه، نگاه، نگاه... هر چند همین هم شد نفس از روزنه های سقف آسمانی که "آبی" ابرهاش میان شاخه ها گم میشد. از این من خسته نه صحبتی، نه کلامی، راضی به یک ترانه و یک نگاه سرد... رد نگاه سرد تو باز، گریه به یادم می آورد بی طاقت میشوم... مثل ابر میبارم...
+
نوشته شده در 86/03/06توسط نون
یه لبخند به بزرگی شادی چشمات و یه آرزو به کوچیکی یه ستاره از نگاهِ چشمای زمین!
+
نوشته شده در 86/02/04توسط نون
آسمان چشمانت چه بی صدا تر کرد گونه ام را وقتی، خم شده برای واپسین خداحافظی بوسیدمت.
+
نوشته شده در 86/02/03توسط نون
زاده ی برترین شور عشق، خداوندگاری از جنس نور و اکنون خاموشی، - این حس شگفت- لبریز از غروب سرشار از وداع. و مزاری بی نام و نشان در دیاری و چشم ها که تشنه ی اشک و دست ها که یخ زده و دلها، بی قرار خاک. او کبوتر شد و پرواز او نهایت شد و آغاز و ما همچنان دریغ میکنیم محبت را و عشق را و نان را در بودنهامان و همچنان می شکنیم شاخه های ترد سیب را برای تاب خوردن موهامان در دست باد. می دانم، عاقبت یک عصر بهاری دست روزگار برای چیدنم از شاخه بلند خواهد شد. آی، لحظه های اجباری اندکی سریعتر گام بردارید روی ذهن کند عقربه های دوار. دستی آنجا منتظر است رسیدن عمر مرا! می دانم، دستی آنجا... آه، لحظه های اجباری...
+
نوشته شده در 86/01/26توسط نون
دروغ است دروغ همه ی سوز درونم همه ی خواستن بی پروا همه ی آبروی رفته به باد همه این زندگی بی تو کبود زین میان، چهره ای را "هرگز" من نخواهم بخشود که نفهمید "چرا" من گذشتم از "تو" که نفهمید به زیبایی یک نرگس مست به میان گشتم خم و گمان می دارد شده ام دلقک خوش رنگ زمان که تن خسته و بی جانم را لحظه ای در تنهایی ویرانی شان کم کنم، گم کنم از بود و نبود لعنت هر دو جهان بر من باد که نگفتم، کنج لبخندم قطره ای اشک نشست. - تا نریزد،
+
نوشته شده در 86/01/26توسط نون
+
نوشته شده در 86/01/25توسط نون
حوصله که نداشته باشی و بهت گیر بدن... اینکه نفهمی چرا برای یه نفر یه روز عزیز میشی و ۳۶۴ روز دیگه ی سال خبری نیست که نیست!.. دلت که گرفته باشه و کسی نباشه باهاش حرف بزنی.. اشکات بخوان بریزن و نذاری... شلوغ باشه اما ساکت!.. خوشحال نباشی اما نشون ندی که نیستی... خسته باشی از همه چیز و همه کس اما ادامه بدی... خودتو که الکی گول بزنی و بگی امید هست... درختا شکوفه داده باشن اما دلت پاییز باشه... احساس ناامیدی، بی حوصله گی، دلتنگی ، بی هدفی ... همه جا موج بزنه... فقط فکر یه چیز تو سرت میگرده ؟؟؟! ترانه! و وقتی ذوق شاعری نداشته باشی یه همچین خزعبلات(ط؟)ی از آب در میاد: دوباره دیدن چشات/ حالا دیگه یه آرزو/ قشنگی اون خنده ها/ خیمه زده تو آسمون نشونی نگاهتو/ حتی به ابرا ندادی/ دستای مهربونتو / به آدمکها ندادی یادته گفتی به من/ "دیگه این زندگی نیست فقط از زندگی اسمش مونده؟/ فقط از عشق طلسمش مونده؟" حالا با رفتن تو/ "فقط از زندگی زخمش مونده/ فقط از عشق بهشتش مونده" حالا این اشکارو / کی جواب بده؟ / دیگه این خواب سیاهو / کی میخواد پاک بکنه؟ کی دیگه دلتنگیارو / واسه مهتاب بخونه؟/ کی میخواد مهربونی/ تو یاد مردم بمونه؟ رسم زندگی همینه، میدونم/ اما این ترانه فریاد میزنه/ این دو روز زندگی/ این سقوط و بستگی ارزش یه دونه گندم نداره/ نذاریم دلامون از هم دور باشه/ حسرت نبودنا تکرار بشه دوست دارم "دوسِت دارم" رو/ تا نفسهام پر عشقه بشنوم نه کنار سنگ قبرم/ زیر سنگینی سنگم/ با یه آه پر فسوس/ وقتی تو خواب شیرینم، بشنوم
+
نوشته شده در 86/01/17توسط نون
|
ای-میل پیوندهای روزانه آرشیو موضوعات پیوندها |